
ُدرسال ۱۹۹۸ میلادی چندی روزی در زابل مهمان بودم وجواداویسی زابلی را با استاد با قری زیارت کردم ،جواد اویسی قصیده ای در وصف تاریخ سیستان ورجال نامدار سیستان سروده بودکه یک کاپی آنرا به من داد ومن هم آنرا در کشور سوئد درمقدمۀ رساله ای در بارۀ سیستان گنجاندم وبه نشر سپردم ، امروز سری به مجلۀ سیستوزدم ونام جواد اویسی عاشق سیستان را نیز دیدم وبا خوانش کارکردهای ایشان برای آنکه فیض شعر ایشان عام تر گردد من این شعر را برای مجله شما میفرستم تا در مجله سیستوبه نشر بسپارید...
ديار حبيب، سیستان
سيستان ای اخـتــر تابـــنـده انــدر روزگــار ای کــه در ميـنو خـرد نام تـو باشد يادگار
رستم و کورنگ و زال و سام را پرورده ای گـاه توس و گه فرامرز و زواره زين تبـار
درسمنگان گاه چون سهراب يل پـرورده ای کز سپهبد دُژ به يک جولان برآوردی دمار
زينـت شاهنامه باشد رستـم و رخــش آذرش گــاه زال و گه نـــريمان و گهی سام سـوار
گاه اسطوره ز رستـــم بر شـود بر کـاخ نظم گــاه زابــل معــنی ايران بُــود در کــار زار
در اوستا ذکــر نامت مشعل تا بنده گي اسـت نسک و فـرگردش فـرود آورده اينجاکردگار
بارها نــوشيده زرتُشـت آب از هيرمند رود يا نمـاز آورده بــر يـزدان در اين آئينـه وار
يا که هشته سربخاک پاک کـرکو زردهـشـت يا به ترقون يا به راشک يابه سنگ رامشار
شهر خاکستر نشين سوختـه دانشسراسـت کـز شکوه ديـر سالش کـــرد بـايــد افتـخـار
هرسفالش قصه گـوی آتـش اسطــوره اسـت هــرکلــوخش قصه پردازی کهن از اين ديار
آبياری گشته خشت و کـاخ اين جا بـــارهــا از چه ؟از خون وزير و مرزبان و شهــريار
در همين جا نطــفـۀ اسطـوره ها، آمـد پـديد ازهمين جا ، هــرحماسه زيـب برد و اعتبار
اين تل ويرانـه خـون هـا دردلش دارد نهـان هم سروانگشت وچشم ودست صدها نامدار
زينـت شـاهنـامـه نـام رستـم و زابـــل بــود پـيشدادی و کـــيانی شد از اينـجا ريشـه دار
گاه گــرشاسپ و فـريــدون گــاه ابنِ آذرک گــاه رتبيل و گـهی بـوعاصمـی از اسـفــزار
گه کيــومرث و گــهی نـوذر گهی آزاد سـرو گـاه يــزدان داد شاپور است اين جا مرز دار
گــاه پروردی سياوخش و گــهی گــرد آفريد گـاه نـــوذر را به آن بـازو و تـوش پــيـلوار
گــه خـلف گــه شيرباريک و زهير بن نعيـم گــه خلــيل احمد و نوقـانی و حمـدون قصار
گاه حُـريش و گــهی حمزه ،گهی عمرولـيث ازهـــر و بـــوعاصــم و فيـروز گُــرد نامـدار
خـاش وقرنين وبتو بودست شيران را مکان کُشتـه شاهـــين بـتو، عـــمـِّار را در کــارزار
گـــاه ايران بن رستم ،گاه هــرمـزد مجـوس گــه سياوش، گه نريمان ،گاه گيو و بختيـار
گــاه ليث و معــدل و ماهان و گاهی شاهـپور گـــاه کيخسرو و تــوس و بهمن اسفنــديــار
گـــه مخـــلِّد، گــاه بسِّام و گهی ابن وصـيف تا که کاخ شعرودانش شد زسيستان وامـدار
فـــرُخی باغی بــرآورد ازادب درملک عشق کـــانـدران بـاغ اِرم فصـلش بهاران در بهار
گاه بـــوداود و فيــروز و گـهی فـخـر معــاذ گاه ابوحاتم گهی چون نصر و منصور عمـار
گاه عشّـــِان و گـــهی صالح گهی عبدالرحيم گاه بــونصر و گـهی بوعاصـم اينـجا پاسـدار
گـــاه عيـاران برآورده بانگ از شهـر بُسـت ظــــلم سـوز و دادگـر بوده زرنـگ و قندهـار
گـاه سربادک[1] گۀ باعوف وگه بـوليث يــوز داد مظـــلومان گرفت و ظالمان شد تـار ومار
گــاه خــاشی وگــه طاقی وگـــه اوقی قــيـام گــاه اندر رون وجول حمــزه شدستی آشکار
گـــاه يعقوب و گۀ طــاهر گهی عمرو وعلی کزسـم اسبان شـــان درياست پرگــرد و غبار
گـــاه درکــرمان وگــه گرگان وگه مازندران تــيـغ شـان بشگافــت فـــرق حاکمـان نابـکار
با ســـپاه زابـلی يعـــقوب تـا بغـــداد تـاخــت چــون رسيد آنجا مؤفق[2] شد بمکرش کامگار
شهرعـــذرا در دلش بس يادها دارد شگفـت خاطراتش سرخ و خاکش چون شقايق داغدار
گـــر زگــنج خاطرش قفل زمان را واکـنـد قـــصـه صـــفـِّار دفتـر آکـند چنـديـن هـــزار
آن زرنگ ونيمروز وسيستان حالاکجاست ريــگ زار غُلـغُـله کامـروز باشد سـار وـتـار
آه از مـــردان و گُـردانی که در خاکـت درند
وای بر شهـــری که مانده حاليا بی غـمگسار
جواد اويسی زابل، روستای ژاله يی ، ۵ ر۸ر ۱۳۸۱ ش
[1]- حامد سربادک ، از مشاهير عياران سيستان بود . بهاراين کلمه را سرناوک يا سرباتک خوانده و دکتر باستانی پاريزی در کتاب يعقوب ليث نيز آنرا سرناوک يعنی کسيکه سرش شبيه ناودان بوده، ضبط کرده است ، درحالی که سرآدمی نميتواند شبيه ناودان باشد. صورت درست اين کلمه «سربادک» است، يعنی کسی که سرخود را در راه دوست به باد ميدهد،و اين تعبير با شغل عياران کاملاً سر ميخورد.
[2]-گويند موفق ، برادر معتمد خليفه برای يعقوب نامه نوشته و او را بحمله ببغداد دعوت کرده بود و گفته بود که سپاه زيادی با خود نياورد و همينکه او به اردوی معتمد داخل شود،سپاه خليفه به نفع موفق شعار خواهند داد و آنگاه يعقوب به حمله آغاز کند، اما برادر خليفه با مکر يعقوب را تا قلب سپاه خليفه فراز آورد و سپس براو حمله کرد و از عقب آب دريای دجله را که قبلاًبند کرده بود بر لشکر اندک يعقوب رها کرد. در نتيجه اکثر همراهان يعقوب در رودخانه دجله غرق شدند و موفق بعد از موفقيت بر يعقوب، برادر خود خليفه معتمد را گرفته بزندان افگند و خود بر کرسی خلافت تکيه زد.