
هيچ برهه اى چنين نبوده از زمان
اين چنين كه تلخ و دل شكسته اند ديگران
ديگران كه نه ... خودم. خود حقيقي ام
پشت اين نقاب منطقى و مهربان
پشت خنده هاى گرم و حرف هاى خوب
پشت عشوه هاى تلخ يك زن جوان
نيستى و بى صدا كنار من نشسته اى
نيستى و داد مى كشم كه عاشقم بمان
نيستى و زنگ خسته ى صدات در سرم
راه مى روى و مى روم دوان دوان
من دوان دوان كه دور مى شوم به تو
تو به من كه دور مى شوى و هم چنان...
هم چنان به ديگران بگو كه عاشقى
عاشقى كن و بمان براى ديگران
ساراناصرنصير- بهار ٩٣