به نام خدا
از قامت نان تا قيمت تاكسي
ناپرهيزي كردم و باز هم سوار تاكسي خطي شدم؛ روز خوشي در جريان بود و همه چيز بر وفق مراد؛ جز ماجراي پيشبيني ناپذير برخورد با راننده؛ چيزي مثل ماجراي پايانناپذير حافظ؛[1] با اين اختلاف ناچيز كه ماجراي پايانناپذير حافظ ميان او و معشوق است و از من و ما با رانندهي تاكسي. بگذريم كه اين جا هم «حكم ازلي اين بود»؛[2]چه ميتوان كرد؟
باري؛ از همان ابتدا اين وسوسه كه «تا چه خواهد شد در اين سودا سرانجامم هنوز»[3] بر جانم چنگ انداخت و براي آن كه از شر اين وسوسه رها شوم، دل به دريا زدم و هنوز راننده دندهي چهار را چاق نكرده، چهارصد و پنجاه تومان وجه رايج مملكت را با يك دست تقديم كردم و از دست ديگرم ملاقهي معلقي ساختم براي پس گرفتن بيستو پنج توماني كه بايد مطابق نرخ تابلوي روي شيشهي جلو و «در معرض ديد مسافر» به من پس ميدادند؛ اما ايشان بياعتناتر از آن بود كه من ميپنداشتم و درعوض، من سمجتر از آنچه ايشان ميپنداشتند. زير لب گفتم: «پس بچرخ تا بچرخيم»؛ و دستم را اندكي جلوتر بردم تا حجت را تمام كنم. آخر موضوع به نظرم اصولي بود و كوتاه نيامدن از موضع اصولي بأي نحو كان اولي؛ و مسئله مسئلهي «وضع شيئ در ماوضع له ... و الخ»! نميبايست كوتاه آمد؛ چه سخنها در اين باب رانده و شنيدهبودم و چه و چه و چه.
مسافر بعدي چهارصد و پنجاه تومان داد و بعدي و بعدي هر كدام پانصد؛ و هيچ يك بر احقاق حق خويش پايي نيفشرد و رضايت داد و به خير و خوشي فيصله يافت ولي من دستم همچنان دراز مانده و ايشان همچنان بياعتنا و مصمم به ادامهي بياعتنايي.
تمام توانم را جمع كردم و ناليدم كه: «ببخشيد؛ باقي پولم».
نگاهي از گوشهي چشم انداخت و فرمود: «چه پولي؟ كدام بقيه»؟
گفتم: «بيست و پنج تومانم»؛ و دم دركشيدم.
فرمودند: «نرخ همينه»؛ و افزودند: «تازه بقيه كه از شما بيشتر دادند و صدايشان درنيامد».
با احترام تمام گفتم: «باقي صاحبان مال خويشند و من ربالأبل خويش؛ مرا چه به آنان؟ اگرچه عدل و انصاف حكم ميكند كه شما باقي پول آنها را نيز بپردازيد؛ پيش از آن كه مطالبه كنند».
فرمودند: «خواهش ميكنم اين قدر لفظ قلم به هم نبافيد براي من؛ خودم ميدانم چي درسته».
گفتم: «پس لطفا باقي پول مرا مرحمت بفرماييد».
اندكي از كوره دررفت و با صدايي رسا گفت: «باقي نداره آقا؛ هر كار ميخواهي بكن».
چندين بار تصميم گرفتم ماستها را كيسه كنم و موضوع را بهطرز آبرومندانهاي درز بگيرم؛ بارها در اين فاصلهي اندك، موضع «برنده – برنده» را كه بهدفعات، در كلاس به خورد همكاران دادهبودم، در ذهنم چرخاندم و چرخاندم اما دريغ كه سنگرهاي ايشان مدام به كمك رعد و برق صداي رسايشان مستحكمتر ميشد و خاكريزهاي من سستتر؛ امداد علني يا غيبياي نيز نميرسيد تا به حل و فصل شرافتمندانهاي راه بنمايد. صداي خودم را از دوردست ميشنيدم و آن نيز همچون شيپور در حال فرار؛ اما گويا هرچه بود، ناگزير بايد تا آخر خط ميرفتم؛ و رفتم.
ناليدم كه: «بالأخره بيست و پنج تومان من چه ميشود»؟
فرياد كشيد كه: «چه ميگي آقا؟ همين ديروز يك روغن عوض كردم پانزده هزار تومن پول دادم؛ آن وقت جنابعالي براي بيست و پنج تومن دادو قال راه مياندازي»؟
با يك صد ريالي كه خودم روزگاري براي تعويض روغن اتومبيل ميپرداختم، مقايسه كردم ولي گفتم: «اينها همه درست؛ اما بيست و پنج تومان من چه ميشود»؟
تمام توانش را در صدايش جمع كرد و داد كشيد كه: «بيست و پنج تومان روزي ارزش داشت كه با آن ده تا نان سنگك ميگرفتيم اين هوا»؛ دستهايش را تا ميشد، درهوا باز كرد و ادامه داد: «حالا كه هر روز نانواها از قد و قامت نان كم ميكنند و به قيمت آن اضافه ميكنند، بيست و پنج تومن چه ارزشي دارد كه خون همديگه را كثيف كنيم»؟
گفتم: «به هر حال من بيست و پنج تومانم را ميگيرم؛ حق من است».
داد كشيد كه: «برو بيست و پنج تومانت را از كسي بگير كه...»؛ مكثي كرد و داشبورد اتومبيل را كاويد و يك سكهي دهتوماني نيكلي درشت درآورد و ميان دو انگشت شست و سبابهاش گرفت و ادامه داد: «... از كسي بگير كه اين دهتوماني را ذوب كرده و از آن چهار تا بيست و پنج توماني ساخته و من و تو را اين طور به جان هم انداخته؛ اما حالا با اين دهتوماني تف به آدم نمياندازند»؛ اين را گفت و شيشه را بهسرعت و عصبانيت پايين كشيد و ده توماني را باشدت به ميان جاده پرتاب كرد.
پس از لحظهاي كه توفان فروكشيد، گفتم: «بالأخره بيست و پنج توماني من كجا رفت»؟
فرياد كشيد: «همان جا كه كوپن مرغ و گوشت رفت؛ همان جا كه ...»؛ ادامه نداد؛ به ايستگاه پاياني رسيدهبوديم؛ باشدت روي پدال ترمز كوبيد؛ اتومبيل با زوزهي ترمز متوقف شد؛ در را باز كرد؛ سريع به سمت ديگر اتومبيل آمد؛ در سمت مرا باز كرد؛ دستم را گرفت و در حالي كه مسافران پياده ميشدند، مرا يك دور، دور تا دور اتومبيل چرخاند؛ يك بيست و پنج توماني كف دستم گذاشت و باخشم و خروش فرياد زد: «به من خوب نگاه كن؛ به تاكسيام خوب نگاه كن؛ به پير و پيغمبر قسمت ميدم اگر گذرت از اين مسير افتاد، سوار تاكسي من نشو؛ قول بده».
با همان سرعت هم داخل اتومبيل پريد؛ ابروهايش را پايين و پايينتر كشيد؛ گاز داد و با سرعت باد و برق دور شد.
دلم ميخواست رو به تمام مردم شهر فرياد بزنم كه:
آهاي مردم؛ اگر بر حقتان پاي بيفشاريد، ميتوانيد بگيريد؛ امتحان كنيد. من گرفتم!