
ماهتاب از پنجره افتاد ه بردیوارمن
می زند بردل تلنگر باز یاد یارمن
می تپد در ساعت آویز نبض اشتیاق
در تداعی ها ولی سرمی برد پندارمن
بهمنی از خاطرات روزهای یخ زده
می شود در ژفنای تنگ شب آوار من
می گریزم از خودم تا بُهت گُنگ پنجره
شهر خفته می کشد خُرناسه در دیدارمن
از خموشی های سربردوش هم قد می کشد
آتشی از دورهای دوردر تکرار من
شعله دامانم گرفته می کشد آسیمه سر
تا کجاها؟ تا نمی دانم کدام آزارمن
باز سنگین می شود شب بی نهایت برسر
پلک های خوابِ خوابِ تا سحربیدارمن
می شوم از شکوه های آرزوها شرمگین
برد باری هم چه گویم؟ می شود بیزارمن
این معمّایم نشد حل باخودم، هرچند هم
طرح شد با آینه در خلوت هربارمن:
دست من برداشتم از دل نمی دانم چرا
دست از من برنمی دارد دل بیمار من؟
جواد محمّدی خمک(سکایی سیستانی)
گرگان- نهار خوران ساعت 3بعد از نیمه شب