
من يكي كه بعضي چيزها را دير متوجه ميشوم؛ اين هم درد بدي است- انگار درد خوب هم داريم!- حالا جريان از چه قرار است؟ شما نگران نشويد؛ چيز مهمي نيست. طبق معمول سنواتي قضيهي تيمور را من دير فهميدم؛ يعني بايد در همان سالهاي نخست كه تيمور به سيستان لشكر كشيد، ميفهميدم؛ ولي چه كنم؟! دست خودم نبود؛ چون هنوز به دنيا نيامدهبودم!
خب؛ براي فهميدن هيچ وقت دير نيست؛ حالا كه فهميدم، چه گلي بر سر ماجراي تيمور زدهام؟! باز هم هيچ؛ موضوع قابل بهعرضي نيست؛ فقط يكي دو سه چهار پنج شش جا از تيمور گلايه كردهام كه «... مرد حسابي؛ آخر در مملكت خودت نونت نبود؛ ... و الخ؛ حمله كردنت به سيستان چه بود»؟
البته من به اين وضوح ننوشتم؛ يواشكي لابهلاي مطالب جلد نخست آسوكه گلهگزاري نرم و ملايمي كردهام كه به تريج قباي كسي هم برنخورد؛ همين؛ حالا شما برداريد اين كتاب، حيّ و حاضر، ادبيات سيتان، âso:ka را ميگويم ديگر؛ برداريد بخوانيد؛ اصلا قصدمان نعوذبا... آن طور نبودهاست كه كسي را، آن هم آن چنان ظلاللهي را، برنجانيم! اما حقيقتش كم آورديم!
اصلا بگو تو را چه به ساحت مبارك حضرت ظلاللهي، حضرت (پادشاه جهانگير) جهانگشاي (و جهاندار)، امير(كبير)، مبارزالدين بزرگ، صاحبقران، امير قطبالدنيا والدين، (ابوالمظفر)، تيمور گوركان- انارالله برهانه- (صص 750؛ 614 تاريخ گزيده) كه به لطف تاريخنويسان خودي اين همه لقب و عنوان دارد و افزون بر آن، «اسلام پناه» هم لقب ميگيرد و براي دفع شر بتپرستان هندوستان به جهاد ميپردازد و «... پس از قلع و قمع بتپرستاني كه در مسير لشكركشياش قرار داشتند»، در اواخر سال 801 ه.ق./ 1398 م. وارد دهلي ميشود و قتل عام بزرگي ميفرمايد- البته گمان بد نبريد؛ اين كار را براي زهرچشم گرفتن از بتپرستان خارج از دهلي ميكند تا به قول حاج ميرزا آغاسي همه جا بگويند آن كه با خوديها چنين كرد، با دشمنان چه خواهد كرد؟!- و شهر را عرضهي غارت مينمايد (پرفسور آكا، اسماعيل، ص 58)... و اهالي اصفهان را نيز با «تسخير آن شهر»...؛ (پرفسور آكا، اسماعيل، ص 49)!
و ... اصل تاريخ را بخوانيد؛ نويسندهي محترم وقتتان را زياد نميگيرند؛ فقط دو جمله؛ همين:
«تيمور در پاييز 789 هـ. ق. از طريق همدان به اصفهان تاخت و پس از تسخير آن شهر به فارس هجوم برد»؛ همين؛ زياد كه نبود؛
اخيرا رسم خوشايندي در تلويزيون معمول شدهاست؛ گوينده پيش از اعلان خبر هشدار ميدهد كه برخي از صحنههاي اين برنامه ممكن است براي برخي از بينندگان مناسب نباشد؛ مثلا آنان كه قلبي ضعيف دارند؛ آنان كه سن و سالشان اندك است؛ آنان كه هجدهسالشان تمام نشده؛ آنان كه ...؛ به هرحال هنگام نمايش خبر تصويري نيز آن را شترنجي ميكنند؛ خب؛ بالأخره احتياط شرط عقل است و «ورود بهشرط بلوغ» ديگر امري پذيرفته است؛ پروفسور آكا، نويسندهي محترم كتاب تيموريان نيز از همين شيوهي مرضيه و سيرهي پسنديده يعني شترنجي كردن صحنههاي نامناسب براي زير هجدهسال! سود ميبرند؛ فقط در يك جمله اعلام ميكنند كه «تيمور در پاييز 789 هـ. ق. از طريق همدان به اصفهان تاخت ...».
همين مقدار كافي است؛ حالا خواننده مختار است هر طور ميخواهد تصور كند؛ مثلا:
اسب تيمور تازهنفس بودهاست و او را در پاييز 789 هـ. ق. به تاخت تا اصفهان رسانده؛
تيمور در يكي از روزهاي خوش پاييز 789 هـ. ق. كار مهمي در اصفهان داشته و ميخواسته تا پيش از غروب آفتاب همان روز برگردد؛
در پاييز 789 هـ. ق. كسي تيمور را تعقيب ميكرده و او بهسرعت نفس آخرش را به مردم شريف اصفهان رسانده؛
بههر حال پاييز است و به هواي پاييزي نميتوان اعتماد كرد؛ پيش از آن كه باران بگيرد، تيمور ميخواسته خود را به محل امني برساند؛
از همدان تا اصفهان راه دور و درازي است؛ خب؛ بايد بهتاخت رفت وگرنه ...؛
نه؛ چرا جاي دور برويم؟! شايد هم سندي، قبالهاي، كارت شناسايي و از اين قبيل در يكي از ادارهجات اصفهان داشته و ميترسيده ادارات تعطيل شوند و ...؛
و ... از همين دست حدس و گمانها؛
نويسندهي محترم هيچ توضيحي نميدهند؛ اخبار تمام شد؛ گوينده بساطش را جمع كرده و رفته؛ در كتاب يك سطر هم نميتوانيد ببينيد و بخوانيد؛ پس ناگزيريد از همين حدسها بزنيد كه ما نيز... !
اما ما كه فيلم را دراختيار داريم، ميرويم و بدون سانسور ميبينيم؛ شما هم بفرماييد:
توضيح:
|
اين فيلم را كسي و كسان ديگري تهيه كردهاند؛ بهويژه مترجم محترم لطف كردهاند و از نوشتههاي كساني مثل شامي، حافظ ابرو، رويمر، ابن عربشاه و رنه گروسه در پاورقي آوردهاند كه: |
«... تعداد كشتهشدگان [حادثهي اصفهان] حداقل 70 هزار سر بود»؛ (پرفسور آكا، اسماعيل، ص 87، پاورقي 72)؛[1]در همان پاييز 789 هـ. ق. در همان تاخت!
ضمنا يكي از مورخان همراه نيز پس از حادثه فقط به قصد هواخوري گشتي در شهر زده و نيمي از شهر را پيمودهاند؛ فكر ميكنيد در اين نيمهي شهر اصفهان چه ديدهاند؟ به قول خودشان 28 عدد كله منار كه هركدام از هزار و پانصد سر ايجاد شده بود»؛ (همان؛ همان جا).
خدا بدهد بركت!
اما ملاحظه ميفرماييد كه نويسندهي محترم براي رعايت قلبهاي ضعيف فقط لطف فرموده و تمام ماجرا را در يك جمله خلاصه نمودهاند؛ يك بار ديگر آن جملهي سوزناك را بخوانيم:
«تيمور در پاييز 789 هـ. ق. از طريق همدان به اصفهان تاخت ...».
همين و بس!
و نورچشم بزرگوار ايشان، شاهزادهي كامگار حلالزاده، شاهرخ ميرزا
واقعيت اين است كه همهي ما درباب اين بزرگان اشتباه كردهايم؛ حتي فراتر از اشتباه، به آنان ستم كردهايم؛ آخر چهگونه ممكن است شاه اسلامپناه صاحبقراني كه تمام همّ و غمش برانداختن بتپرستان مفسد و فاسد است و قصدش نيز پاكسازي روي كرهي زمين از لوث وجود آنان، دست به جنايت بزند؟ مگر مورخان ما نميتوانستهاند از كشورگشاييهاي آنان با عنوان جنايت و ... ياد كنند؟ پس چرا نكردهاند؟ لابد آنها قصد بزرگان را بهتر ميدانستهاند؛ از نيت خيرشان آگاه بودهاند؛ مثلا همين يكي، پاكسازي روي زمين از لوث وجود كافران، كم خدمتي است؟
تيموري كه از كجاي دنيا، يعني درست از بحبوحهي جنگهايش، البته آن هم به قصد تحصيل صلح (!)، كار غارت خراسان و چپاول مازندران را نيمهكاره رها ميكند و محض رضاي خدا فقط براي اين كه «ملك عزالدين، حاكم لرستان» كاروانهاي زوار مكه را مورد تعرض قرار ميدهد و غارت ميكند، به عراق عجم يورش برد و عزالدين را دستگير كرد و ... (پرفسور آكا، اسماعيل، ص 47، پاورقي).
حالا بعضي از كجانديشان مثل رنه گروسه هم بگويند كه تيمور در لشكركشي به هندوستان پشت سرش تلي از خاكستر و ويراني بر جاي گذاشت يا او را متهم كنند كه به بهانهي مبارزه با كفار به هند رفت اما تمام ضربات او بر پيكر اسلام در هندوستان وارد شد» باز هم بگذار بگويند كه «كسي كه خود را قهرمان اسلام ميدانست، آمد و از پشت سر به محافظان سنگرهاي مقدم اسلام در هندوستان حملهور شد و همهي آنها را زبون و عاجز ساخت. »(پرفسور آكا، اسماعيل، ص 91، پاورقي).[2]
بگويند؛ هرچه دلشان ميخواهد، بگويند؛ مگر ما باور كنيم؟! امكان ندارد؛ شاهد داريم؛ پرفسور آكا، اسماعيل! اصلا تعجب نكنيد!
اصلا برگرديم به سر سخن خودمان و باز هم از خودمان بپرسيم تو را چه به اين كه تاريخ بنويسي و بنويسي حضرت شاهزادهي خلدآشيان جنت مكان، شاهرخ ميرزا چنين كرد و چنان كرد؟!
مگر مورخ كم بودهاند و هستند؟!
آخر كدام عقل سليمي باور ميكند شاهرخي كه پيش از حمله به آذربايجان، در آستانهي تصرف قزوين به التماس به درگاه خداوند و استخاره روي ميآورد و به حافظان قرآن كه آنها را از خود دور نميكند، دستور ميدهد تا دوازده هزار بار سورهي مباركهي فتح را تلاوت كنند (پرفسور آكا، اسماعيل، ص 160)، بنيان شهري مثل سيستان را از بيخ و بن بركند؟! نه ديگر همهي ما بايد از اين وصلهها كه به دامن بزرگان ميچسبانيم و چسباندهايم، استغفار كنيم؛ بهويژه نگارنده كه بارها تيمور و شاهرخ را متهم كردهام كه با سيستان و سيستانيان چنين كردند و چنان؛
آخر شما انصاف بدهيد كسي كه به قصد كمك به مردم شهري[3] ميآيد و ... ، آيا ممكن است آن شهر را از روي زمين محو كند؟ البته به همان سادگي كه شما ميتوانيد به كمك يك مدادپاككن نقشهي مدادي شهري را پاك كنيد. آخر بيانصافي و ناشكري هم حدي دارد!
دو كلمه هم از تاريخ بشنويم؛ تيمور كه سرش به كار خودش گرم است و شايد اصلا و ابدا از وجود شهري به نام سيستان هم آگاه نيست، به دعوت و حتي بهتر بگويم به درخواست كمك شاه قطبالدين سيستاني با نيرويي يك هزار نفري همراه دوست گرمابه و گلستانش، اميرحسين، نوادهي امير قزغن، قدم رنجه ميفرمايد و به سيستان ميآيد؛ آن هم پس از شصت و دو روز اسارت در ماهان – كه دل سنگ برايشان كباب ميشود- فكر ميكنيد شاه سيستان چه گونه از ايشان استقبال ميكند؛ هيچ؛ به نوشتهي مؤلف محترم كتابِ «تيموريان» شاه سيستان به قول و قرار خويش وفا نميكند! مردم همين طورند ديگر؛ اصلا نبايد روي قول و قرارشان حساب كرد! مخصوصا اگر شاه قطبالدين باشد! شما بهتر ميدانيد من چه ميگويم!
خب؛ بگذريم؛ فكر ميكنيد تيمور و دوستش، اميرحسين، نوادهي امير قزغن، و لشكر يك هزار نفرياش در برابر اين پيمانشكني واضح (!؟) چه واكنشي نشان ميدهند؟ باور كنيد هيچ!
مثل بچهي آدم سرشان را مياندازند پايين و ميگويند خدا نگهدارتان؛ خب؛ اشكالي ندارد؛ اين هم تفريح و سياحتي بود كه تا اين جا آمديم و بابت همين قدر جهانگردي هم از شما ممنونيم؛ اصلا تعارف نكنيد؛ هروقت به كمك ما احتياج داشتيد، بلافاصله پيامك، نه- ببخشيد- پيام بفرستيد؛ اصلا مويمان را آتش بزنيد؛ ما فورا براي جانفشاني حاضريم.
بعد چه ميكنند؟ گفتيم كه ميروند؛ اما از آن طرف بشنويد؛ همچنان كه بيآزار و سربه زير به راهشان ادامه ميدهند، ناگهان جمعي (!)؛ و البته فقط جمعي از اهالي سيستان راه را بر ايشان ميبندند و آنها هم لابد بايد از خودشان دفاع كنند؛ كه البته نميكنند؛ بس كه آدمهاي نجيبي هستند. همين نجابت كار دستشان ميدهد و تيري به دست راست تيمور اصابت ميكند كه پايش لنگ ميشود!
درست انگار داريد داستانهاي جحي يا ملانصرالدين را ميخوانيد!
البته نگارندهي اين سطور گستاخي آن را ندارد كه به ساحت مبارك نويسندهي كتاب «تيموريان» چاپ «پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي» طور ديگري بنگرد؛ اما از خوانندهي اين سطور درخواست ميكند كتاب اخير را از سر انصاف بخواند و اگر حوصله نتوانست، دست كم همين صفحات را كه نام سيستان در آنها آمده، بخواند و باز از خود بپرسد كه تيمور پس از اين كه جمعي از مردم سيستان تير به دستش زدند و در برابر لشكر هزارنفرياش پايش را لنگ كردند- آن هم درست در روز روشن، درست پيش چشم هزار نفر آدم[4] (پرفسور آكا، اسماعيل، ص 39)، در برابر اين اقدام خيانتآميز و نمكناشناسانه چه كرد؟
هيچ؛ باور كنيد هيچ؛
فقط راهش را كشيد و رفت!
بعد از آن چه؟
باز هم هيچ! اصلا تيمور اهل مدارا و مماشات است؛ براي يك دستمال قيصريه را به آتش نميكشد؛ اصلا تا آخر عمر مبارك فراموش ميكند كه سرزميني به نام سيستان هم در روي كرهي زمين وجود دارد. باور نداريد، كتاب را بخوانيد؛ اصلا ديگر تيمور پشت سرش را نگاه نميكند؛ عاقلتر از آن است كه راه رفته را با اين همه زحمت برگردد تا سيستانيها اين بار هم مثل بار پيش تيري به آن يكي دستش بزنند و پاي ديگرش را لنگ كنند.
اصلا تيمور ميتواند چنين آدمي باشد؟ كسي كه سر سفرهي پدري ديندار و متواضع بزرگ ميشود كه همهي عمر با علما و مشايخ مصاحبت دارد، (پرفسور آكا، اسماعيل، ص 37) ميتواند دست به جنايت بزند؟! لا والله!
براي تأييد اين سخنان، سخن ديگري را هم بخوانيم:
«سختترین ضربه بر آبادی سیستان به وسیلة تیمور و فرزند او شاهرخ وارد آمد. …[5] تیمور نیز در سال ۷۸۵ ق پس از جنگهای سخت و درهمشکستن مقاومتهای مردم سیستان، این سرزمین را تسخیر کرد و افزون بر ویرانکردن سیستان به کشتار مردم این سرزمین مبادرت ورزید. ویرانگری تیمور در سیستان باعث شده است تا وی در نقطهي مقابل رستم دستان که نمادی از عظمت سیستان است و آثار متعددی در سیستان به وی نسبت داده میشود، مظهر تخریب و ویرانی این سرزمین باشد و در میان مردم سیستان عامل اصلی نابودی و انحطاط این خطه دستکم تا دوران زیانبار اعمال سیاستهای بریتانیا به شمار آید.
شاهرخ پسر تیمور هم با وجود اینکه در بیشتر مناطق ویرانگریهای پدرش را به آبادانی و عمران تبدیل کرد، در سیستان نهتنها به جبران خسارتهای تیمور اقدام نکرد، بلکه در سال ۸۱۱ قمری و در پی پناهدادن سیستانیها به امیرزاده ابابکر که رقیب شاهرخ بود، به سیستان حملهور شد. روضةالصفا دربارهي هجوم شاهرخ به سیستان آورده است که شاهرخ دستور داد تا سدهای سیستان را که در روزگار رستم دستان بسته بودند، شکستند و دست به نهب و غارت آن دیار زدند و در آن بلاد اثری از کشاورزی نگذاشتند و با آنکه سیستان غلّهخیز بود، در اندک مدتی قحطیزده شد»[6].
و ... در پايان از هرچه بگذرم، نميتوانم از اين يك سخن بگذرم و نقلش نكنم. همه چيز بهكنار؛ فقط ذوقزدگي نويسندهي محترم را ببينيد از اين «فتح ارجمند»! اين ديگر «رقص به يرليغ» نيست؛ كاملا «به اصول» و حتي «به كچول» است كه جناب شرفالدين علي يزدي، نويسندهي تاريخ مستطاب ظفرنامه مينويسند: «و اين فتح ارجمند در شوال سنهي خمس و ثمانين و سبعمائه (موافق تنگوزئيل) اتفاق افتاد و آفتاب در جدي بود» (به نقل از حاشيهنويسيهاي عالمانهي دكتر منصور صفتگل بر كتاب شجرهالملوك، سرودهي صبوري، ناصح و ظهير، ص 130).
... و حالا با خودم ميگويم خدا رحم كرد كه به قول نويسندهي محترم آفتاب در جدي (= بزغاله) بود؛ اگر در گاو (= ثور) ميبود، چه ميبود؟!! پس هنوز هم خدا را سپاس كه بزغاله را آفريد!
T T T T
... و چنين ميشود كه در اين مملكت گل و بلبل هر روز سه رأس ظلالله فيالارض از هر گوشهاي ظهور ميكردند و آن چنان القاب و عناويني بر خويش مينهادند يا از اطرافيان و مداحان و چاپلوسان ميگرفتند كه نگاه چپ به آنها دل شير ميخواست؛ چه رسد به خدو انداختن بر آنها و مردهريكشان؛ شگفت آن كه همهشان هم ميدانند كه به محض روي برگرداندن، هم به لعنت ابدي دچار ميشوند و هم مردمي كه روزي «با هزاران آستين چركين ديگر» به سودشان «اين مباد آن باد» سر دادهبودند، اين بار بر جنازهشان نيز نماز نخواهند خواند؛ اما صد شگفتا كه باز هم «اين همه ناز از غلام ترك و استر ميكنند».
[1]- اشتباه نفرماييد؛ درست است كه اين اطلاعات در كتاب آمده؛ اما نويسنده آن را نياوردهاست؛ مترجم از منابع ديگر به پاورقي كتاب افزودهاند؛ آخر كتاب را كه با شرح كشتارهايي از اين دست نبايد بياعتبار كرد!
[2]- البته اين حرفها را مترجم محترم كتاب از قول رنه گروسه در پاورقي كتاب ميآورد؛ نه خود نويسنده.
[3]- يعني شما ميفرماييد عجيب است كه خونآشامي- استغفرالله- مثل تيمور- انارالله برهانه- رگ غيرتش بجنبد و به كمك مردم مظلوم زحمتكش سيستان كه زير بار ستم ستمشاهي ملك قطبالدين كياني دست به كارهاي دونشأني همچون زراعت و تجارت و صناعت و آموزش و پرورش زده بودند، بيايد؟! اشتباه ميفرماييد! اگر شما هم مثل من اين كتاب مستطاب را خواندهبوديد، حالا اين طور فكر نميكرديد.
[4]- كه هركدامشان حاضرند- اگر لازم شد- در برابر هر دادگاه صالحهاي بيايند و حاضر شوند و بر بيگناهي حضرت جهانگشاي صاحبقران، امير تيمور گوركان شهادت بدهند.
[5]- البته از حق نگذريم؛ اين طورها هم نيست؛ همان تيمور و شاهرخ در برابر بعضي از امروزيان روسفيد هم هستند؛ چرا كه آنان فقط سود را بر باد دادند و اينان سود و سرمايه را؛ هامون و هيرمند را با هم! اما اينان كيانند؟ هر كس كه ميتواند ولي انجام وظيفه نميكند؛ هركس كه نميداند اهميت تالاب بينالمللي هامون در زنجيرهي حيات كرهي زمين چه مايه اهميت دارد؛ هركس حتي من و تو كه دست روي دست مينشينيم.