افق/جواد محمدی خمک

آن چه پیچید از افق گرد سوار ما نبود
پاسخ تنلرزه های انتظار مانبود
کاروانی کامد آوایش زپندار و گمان
از همان آغاز مقصودش دیارما نبود
آن مسیحایی که پروردیم در رؤیا، دمش 
مرهمی بر زخم های روزگار ما نبود
دل ربود از دورامّا چون به ما نزدیک شد
برکشید از رخ نقاب، ای داد، یارما نبود
با دل وبا جان مان، از سهو یا از معرفت
خواستیمش گرچه ما، او خواستار ما نبود
ما مرید ش تا به پای مرگ ماندیم، او ولی
تا بر آمد بر مراد خود کنار ما نبود
داشت او در آسین نیرنگها در کار ما
ذرّه ای گرچه دغل با او به کارما نبود
کوره راهی بود وما غافل، حرامی در کمین
یک نشان تا گوید ت ره در گذار ما نبود 
آرمان آباد را می خواستیم و ای دریغ
جز همین یک «خواستن» در کوله بار ما نبود
آن بر آورده سرازنادانی ما، مکر خویش
شکوه می کرد از خزان امّا بهار ما نبود

جواد محمّدی خمک
(سکایی سیستانی)
تهران – 26/8/93خ