
“نامه ی سیستان“
سیستان، دارم دلی زار و فگار
گفتنی از زخمهای بی شمار
تا بداند نسل روز سیستان
کز چه رو از سنگ هم آید فغان
تا بداند شد چه سان سازش خراب
سرنوشتش گشت چون خشتی بر آب.
نکته ها دارم که گویم من تو را
ای کهن بوم و بر پر ماجرا
چلچراغ روزگاران کهن
اختر تابنده بر دشت و دمن
بر غروبت بارها چشمم گریست
بی تو اصل و نسبتم از آنِ کیست؟
خانه ی نیکِ نیاکان منی
گوشه ای از خاک ایران منی.
از عدم آغاز شد افسانه ات
از ازل لبریز شد پیمانه ات
قوم محنت دیده ات بی های و هوی
مأمنی آرام را در جستجوی
مردمی آواره و خانه بدوش
یک صدا زیشان نمی آید به گوش.
سرنوشتت با تو بازی می کند
بر زمینت ترک تازی می کند
گوئیا میخواست زین نسل دلیر
این جهان را پر کند از نرّه شیر
گه خراب و گاه آبادش کند
پرورد نسلی و آزادش کند
یک زمان پر میدهد پیمانه اش
یک زمان خالیست از نان خانه اش
حس ماندن را از این مردم گرفت
چشم گیتی از حضورش در شگفت.
سیستان، ای سرزمین سرفراز
چشم امّیدم تو را دارد نیاز
مهرت از دل کی توان بیرون کنم
از غم بی چارگی ام چون کنم.
آه ای شه مهره ی ایران زمین
از چه خم گشتست قدّت اینچنین
از چه رخسارت چنین شد زرد و زار
مردمت زار و حزین و بیقرار
آه و نفرین که دنبال تو بود
چشم بدخواه که بر مال تو بود
از چه رو گردیده جانت داغدار
لعنتت بر هرچه نامش روزگار
تو تهی از مردمان سربدار
مردمانِ سخت کوشِ غمگسار
دشتهایت طعم افسون می دهد
کوچه هایت بوی افیون میدهد
وا، چه شد آن خیل عیاران تو
آن جوانمرادن و سرداران تو
نیک می دانم، طلسمت کرده اند
آفتش بر جان و جسمت کرده اند
خانه ی ظلمت بسوزد ای زمان
بین چه آوردی به روز سیستان
سیستان، خاک بلا بر سر شده
قوم تو بی یار و بی یاور شده
چشمه ی مهر و وفا مسدود شد
زین مصیبت بودمان نابود شد
تیشه ی همّت زمین بگذاشتی
بذر بی مهری به دنیا کاشتی
مرغکان از بام تو پریده اند
دام رسوایی برایت چیده اند
قدِّ سروت خم به مثل کاف شد
سرنوشتت خالی از انصاف شد.
یاد باد از باغ و گندمزار تو
یاد باد از مردم غم خوار تو
یاد باد از رستم دستان تو
زان همه گُردان و سرمستان تو
پهلوانان به دنیا ماندگار
شیرمردان گه رزم و شکار
کارشان مهر و وفا آموختن
در رهت چون شمع خود را سوختن.
سیستان، افتاده و پرپر شدی
دُختِ بی کابین و بی زیور شدی
داشتی روز پریر و روز دی
همسری با مُلکتِ کاووسِ کی
مرزهای مُلک را ایمن بُدی
دشمن هر آنچه اهریمن بُدی
خسروان ملک را تو ماندگار
کرده ای بر تخت شاهی برقرار
در وطن خواهی تو برتر بوده ای
جنگجویان را تو افسر بوده ای
حالیا روز پریشانی تو
کس نمی آید به مهمانی تو
کس نمی گوید که یاری داشتیم
گوشه ی صبر و قراری داشتیم
ناکسان خوار و ذلیلت کرده اند
در خموشی بی بدیلت کرده اند
زخمهای مفسدان در کمین
بر زمین افکنده ات از صدر زین
آه از این آفت که بر جام تو شد
جرعه ای کز زهر بر کام تو شد
خیل سرهنگان تو رهزن شدند
همدم و هم کیش اهریمن شدند
می به کامش، می زند بر جام سنگ
مستِ بد فرجامِ بی پروا ز ننگ
آه از این دون مایگانِ مرده خوار
از شمارِ آدمیّت بر کنار
از ندانی خسته و خوارت کنند
جنس بی مقدار بازارت کنند.
گر جوانمردان این وادی پاک
برکنند این هرز گان از روی خاک
باز هم این خاک بستان می شود
سیستان از نو گلستان می شود.
سیستان، تو بی کس و تنها شدی
مرده ریگی دفن در صحرا شدی
تا که باز از پشتِ اعصار و قرون
چشمها گرید که چون بودی و چون
باز هم رخت عزا بر تن کنند
بر مزارت ناله و شیون کنند.
خانه چون خالیست از مردان مرد
چون توان این خانه را آباد کرد
شوکت و آبادی ات بر شاخسار
بر فرو افتاده کی آید به کار.
سیستان، سرزنده میخواهم تو را
از شرف آکنده میخواهم تو را
تا که باز این زخمها درمان شود
سفره های خالیت پرنان شود
سرزمینت وادی مردان شود
خانه ی تو مأمن نیکان شود
سیستان، امواج چشمم سوی توست
آرزویم دیدن گیسوی توست
سیستان، هر روز می جویم تو را
در کلام خویش می بویم تو را
سیستان، نام تو می خواهم به عرش
روی دشتت را بسان نقش فرش
در بساطت جز جوانمردی مباد
راستی و مردی ات ماند به یاد
نیکی پندار و گفتار از تو باد
خلق از رفتار نیکوی تو شاد
خستگان خفته را بیدار کن
زخمهای کهنه را تیمار کن
سیستان، با ابرها پرواز کن
بر زمینشان آر و عشق آغاز کن
گو ببارد بر تن این تشنه خاک
بر تن این سرزمین چاک چاک.
سیستان، اوضاع امروزت مبین
خشکی هامون نیمروزت مبین
گرچه داری داغ بی آبی به لب
جسم دردآلود از غوغای شب
تکیه گاهت همت دیروز تو
جاودان نام جهان افروز تو
آب، این معجون احیای حیات
همتی باشد دهد ما را نجات
باد، سرمایه ست افسارش بزن
تا توانی کوش و در کارش بزن
از حریمت مفسدان را دور کن
همراهان خسته را مسرور کن
سیستان، با من هم آوایی بکن
همرهم تمرین شیدایی بکن
تا که دیگر بار خرّم بینمت
مأمن سهراب و رستم بینمت
همتی تا باز گردی سرفراز
بخت ایران را دوباره چاره ساز.
چون دُهُل زن می زند بر بام تو
شادخواری میکند با نام تو
سوز سُرنایت جهان را سوخته
آتشی در سینه ها افروخته.
سیستان، فردوسی آن دانای پیر
گشت با نام تو در دنیا شهیر
نام ایران زنده از نام تو است
آفتابش از لب بام تو است
از لب جیحون تا دریای سند
از کویر تشنه تا اطراف هند
این همه خود گوشه ای از دامنت
نقش رنگینیست بر پیراهنت.
سیستان، فرزند سیلی خورده ات
شیر مردان ز غم افسرده ات
پیر مردان به دنیا ماندگار
هم زنان خسته ات از روزگار
گفته ها دارند تا نجوا کنند
راز ماندن را به ما افشا کنند.
سیستان، هم رزم میخواهم تو را
هم به گاه بزم میخواهم تو را
گرد و پیشاهنگ میخواهم تو را
هم به روز جنگ میخواهم تو را
هم به روز داد میخواهم تو را
سربسر فریاد میخواهم تو را