هفت سین/ساناز شهنوازی

من سیب می چینم میان هفت سینم

شاید مقدر شد نگاهت را بچینم

گندم برایت پهن کردم رو به دریا

حوا که نه! آواره ای بی سرزمینم

اما دعا کردم به اعجاز گناهت

روزی بهشت شانه هایت را ببینم

هفت آینه ، هفتاد قرآن ، تنگ حافظ

جام تفال میزنم با همنشینم

سال هزارو سیصدو ... فالی ندارم

وقتی مقدر نیست باهم...نازنینم

باید بدانی تا غروب فصلهایم

 

پای سکوت سبزه هایت می نشینم