
ميگويند ما گنجهاي پيدا و پنهان شماييم؛ از آنِ شماييم؛ حاصل تجربههاي قرنها زند و زا و مرگ و زند و آمدوشد و همزيستي و همگرايي نياكان شماييم. پيش از شما مردمي در اين خاك- كه اكنون فرش كف پاي شماست- ميزيستند كه به شهادت تاريخ، تاريخ را سرافراز راستي و شجاعت و انساندوستي و مهر و مردمداري خويش كردهبودند و اين ويژگيها را در آسوكهها گنجانده و براي امروزيان، به يادگار گذاشتهاند
نشستن امروزمان به پاي راويان آسوكههاي ديروز همان توصيهي خردمندانهي حضرت حافظ است كه بر پيشاني اين جلد، يعني در مقدمهي كتاب ميخوانيم كه ميفرمايد:
بيا و حال اهل درد بشنو
به لفظ اندك و معناي بسيار
آفريدگاران آسوكهها، يعني همين مردم معمولي در اين لفظ اندك بسا پندها و تجربهها براي ما به يادگار گذاشتهانداند؛ تجربههايي كه ساده بهدست نيامدهاند؛ گاهي براي هر يك سرها به باد رفته و گاهي عرض و نامها؛ آري اينان همين مردمند منتها با تجربههايي كموبيش فراتر از همگنان؛ بيشتر از همسايگان و خويشاوندان؛ ميبينيم كه در نگاه آنها نيز تاريخ هميشه تكرار ميشود و از همين روست اگر اين آسوكهها نسل از پس نسل به يادگار ميماند و به كار ميآيد و هرگز بوي كهنگي نميگيرد؛ چون به شهادت مقدمهي همين كتاب حتمي است كه داستانهاي ديگري با قهرمانان ديگر اما با همين پسزمينه باز هم خواهيم ديد و پس از ما نيز ديگران خواهندديد؛ چرا؟ چون تاريخ يعني تكرار حوادث؛ ميفرماييد نه؟ اين سخن حكيمانهي مولا را چه ميگوييد؟
استَدِلَّ عَلَي ما لَمْ يَكُنْ بِما قَدْ كانَ؛ فإنَّ الامورَ اشباهٌ.
حضرت علیu خطاب به فرزند گرامیشان در نامهي سي و يكم نهج البلاغه چنین ميفرمايند:
«از رهگذر گذشته به آینده استدلال کن؛ چه حوادث عالم شبیه یکدیگرند»؛ قضایای گذشته را چراغ راه آینده کن؛ چون وقتی در گذشته حادثهای اتفاق افتاده باشد، شبیه آن در آینده نیز اتفاق خواهد افتاد.
ماحصل اين كلام يعني اين كه تاریخ دوباره تکرار میشود؛ چون حوادث تاریخی معلولهايي هستند دارندهي علتهای مشابه؛ و به همین دلیل آن معلولها نیز مشابه یکدیگر از آب درميآيند؛ بنابراین، تعبیر سخن امام این که حوادث تاریخی به دلیل علتهایشان میتوانند مشابه هم باشند و در آینده نیز بارها رخ دهند؛ چرا که جهان جهاني یکپارچه است و حوادث در آن معلول قوانین و علت های مشخص؛ و بنا بر همین قوانین خاص باید انتظار نتایج خاص را هم داشت؛ پس تا دنيا دنياست، امکان وقوع مجدد حادثهای مشابه حادثهي قبلی هست؛ به همین دلیل است که با نيم نگاهي به گذشته میتوان پيشبيني کرد که چنین پدیدهای در آینده نیز رخ خواهد داد.
داستان اين موجود برتر بر روي زمين همواره از همين دست است؛ اين يكي دارد در پيچ و خم داستان، پسر نوجوانش را به زباني كه فكر ميكند كارسازتر است، نصيحت ميكند و به صراطي مستقيم ميآورد؛ آن ديگري ميخواهد از زبان سگي و گربهاي، به همسايهي نخراشيده نتراشيدهاش بفهماند كه رفتارهاي آنچنانياش از خرد جمعي بهدور است. چرا زبان سگ و گربه را برگزيده؟ از آن رو كه ميداند نصيحت مستقيم، پرده را از ميان برخواهدداشت و همسايهي بيپروا را بيپرواتر خواهد كرد؛
سومي از رفتار همسرش گلهمند است؛ چهارمي بر آن است كه سرپوشي بر رفتار ناخوشايند خويش بگذارد و آن را به مدد داستاني خودساخته توجيه كند و پنجمين و ششمين و هزار و يكمين نيز ...؛
آنچه در اين داستانها خواننده را بيشتر به سوي خود ميكشد، جداي از خود داستان، فضايي است كه گردآورنده، در هنگام شنيدن داستان، در دوران كودكي و نوجواني لمس كرده و اكنون ميكوشد آن را براي خواننده عيني سازد كه خود، به آسوكهاي ديگر بدل ميشود و البته كه خواندن دارد؛ در اين جلد از اين فضاهاي تماشايي بسيار ميبينيم؛
اندكي دل بدهيم و با هم به تماشاي آن فضا بنشينيم و از چشم راوي دوباره آن را ببينيم:
داستان نخست كتاب، «ذوالقرنين دو شاخ داره و دو شاخ داره و دو شاخ داره» داراي چنين شأن نزولي است:
در سالهاي كودكيام، در همسايگي ما بانوي بيوهي محترمي به نام «ننه سكندر» ميزيست كه غالبا به خانهي ما ميآمد و هربار داستان گمشدن تنها پسرش، سكندر را وقتي با همسالان، در كوچه سرگرم بازي بوده، با آب و تاب تعريف ميكرد؛ شديدا نيز بر اين پاي ميافشرد كه عين داستانها، تنها پسرش را كاروانياني كه از هند آمدهبودهاند، ربودهاند و بر اين باور بود كه حتما روزي او را خواهديافت؛ بر اساس همين باور هرجا كه ميرفت، داستان گم شدن پسرش را بازميگفت تا بر سر زبانها بيفتد. بهاحتمال زياد، نخستين بار داستان اسكندر و شاخهايش را از او شنيدهام و يك دو سال بعد كه نظريهي مولانا ابوالكلام آزاد در جهان طنين انداز شد كه ذوالقرنين كورش است نه اسكندر، در عالم نوجواني بسيار پريشان خاطر شدم كه چرا اين لقب را به اسكندر مقدوني دادهاند و حالا با اين نظريهي جديد چه گونه ميتوان ننگ آدمكشيها و مرگ عجيب و استثنايي اسكندر مقدوني را از ساحت وجود كورش پاك كرد. سالهايي هم كه اين داستان در سيستان برسر زبانهاي همگان افتاد، غالبا بخش مرگ اسكندر حذف ميشد و تنها بخش نخست آن تا كشف نيموصوف بهوسيلهي چوپان ميآمد. نام آسوكه نيز بارها دستخوش تغيير شد؛ گاهي سكندر و گاهي ذوالقرنين؛ اما من روايت قديمتر را آوردهام. راستي، سي سال پس از آن سالها ننهسكندر را با پسرش در زاهدان ديدم؛ ميگفت آن قدر آوازه در جهان انداختم تا به گوش پسرم رسيد و برگشت. داستان اين مادر و پسر و ماجراهاي بازگشت او به دامان مادر نيز آن چنان شگفتانگيز بود كه شايد، خود، روزي، در جايي، آسوكهاي ديگر شود.
مادر دلسوختهاي پس از سي سال، فرزند گمكردهاش را بازمييابد و اين عمر دوباره را از بركات پراكنش همين آسوكه ميداند و ميگويد:
آن قدر آوازه در جهان انداختم تا به گوش پسرم رسيد و برگشت.
راستي، همين خود، بهتنهايي خواندني نيست؟
شأن نزول آسوكهي ديگري را با هم بخوانيم:
آسوكهي ba:pur molava:z (پدربزرگ ملاعوض)
ممكن نبود در اوان جواني و نوجواني كسي از اصحاب شبهاي كوچهي تابستان يا همپايان و همتايان تنور زمستان اين داستان را بشنود و نگويد ba:pur molava:zپدربزرگ او نبوده است؛ شايد هم پدربزرگ مشترك همهي نوجوانان سيستاني بودهاست! تكملهي ادعا هم اين كه هركس مالكيت خود را بر اين پدربزرگ اثبات ميكند، بلافاصله ميافزايد كه داستانهاي ديگري نيز درباب او سراغ دارد و براي اثبات وابستگياش حتما و بدون قيد و شرط ميافزايد كه ba:purmolava:z او نهتنها با ma:drâzmâ كه با انواع ديگر ازمابهتران هم نشست و برخاست و مراوده داشته است و ازجمله شبي ديگر، شبي تيره و تار كه نه بهرام پيدا بودهاست و نه كيوان نه تير و شب نيز چون شبه روي به قير شسته بودهاست، پدربزرگ ملا عوضش مشغول آبياري بوده است كه ناگهان جمعي ازمابهتران او را با ساز و دهل و سرنا دوره ميكنند و تكليف به رقص؛
ba:purmolava:zكه دست آن گروه را خوانده و ميداند كه ساز و دهل فقط براي انداختن او در دام است، به دعوتشان وقعي نميگذارد و دلش را به بيل آهني خوش ميكند؛ كه بيل نيز طبق سنت اين گونه داستانها مثل تيغ و كارد و شمشير چون هم از جنس آهن است و هم لبهي تيز دارد، جماعت اجنه و همهي انواع ديگر ازمابهتران از آن ميپرهيزند و به دارندهاش نزديك نميشوند؛ اما وقتي اصرار همهجانبهي ازمابهتران مبني بر شركت ba:pur molava:z در رقص به مرحلهاي ميرسد كه نكول و عدول برنميدارد، ناگزير ba:pur molava:z همچنان بيلبه دست به رقص ميپردازد و با اين حركت نقشهي شوم آنان را خنثي ميسازد؛ آنها هم كه اين ترفند را ميبينند، دستهجمعي ميسرايند كه ba:pur molava:z, be:l a bel, var-ji (= پدربزرگ ملاعوض، بيل را بگذار و برقص (خودت را تكون بده))؛ ba:pur molava:z باز هم دستشان را ميخواند و ميگويد xod be:l me:-jiko, ba:pur(با يبل ميرقصم، پدربزرگ). اين حركت موجب نااميدي گروه مزاحمان ميشود و دست از سر ba:pur molava:z برميدارند. شگفت آن كه اين بار هم همهي حاضران اصرار دارند كه ادعايشان كاملا درست است؛ همين ba:purmolava:z زرنگ و هوشيار پدربزرگ آنان بودهاست! نكتهي انحرافي اين موضوع آن كه چنان محو زرنگي قهرمان داستان ميشوند كه فراموش ميكنند كه نه بيل صبغهي سيستاني دارد و نه فعل me:-jiko و نه حرف اضافهي xod (= با).
در هر صورت تا سالهاي سال هيچ كسي حتي حاضر نبود در اين داستان و شجاعت پدربزرگش در برخورد هوشمندانه با بزغالهي موصوف شك به دلش راه بدهد؛ همه داستان را با شهامت براي ديگران تعريف ميكردند و قهرمانشان نيز پدربزرگ خودشان بود تا اين كه بعدها سروكلهي اين بزغاله و آن پدربزرگ در داستانهايي كه از شهرستانهاي ديگر و فرهنگهاي ديگر ميرسيد هم پيدا شد و پايههاي واقعه را تا حدودي سست كرد؛ البته بودند كساني كه بي انكار اصل ماجرا، هنوز هم پدربزرگ خودشان را كه مدت كوتاهي به سفر رفته و اين حديث در سفر برايش پيش آمده، قهرمان اين داستان ميدانستند! و ... كسي چه ميداند؛ شايد آنچه در جلد 5 كتاب كوچه، تأليف احمد شاملو هم آمدهاست، بر پدربزرگ آنان رفتهباشد!
سؤال اين است:
شما بگوييد با خواندن اين آسوكهها چه ماجراهايي را بهياد ميآوريد؛ جالب خواهدشد اگر شما خاطرهاي در اين زمينهها داريد، بفرستيد تا همين جا ديگران را هم در لذت شنيدن و خواندن آن شريك گردانيم.
