دربارهي استاد بسيار شنيدهبودم؛ علم و فضلش- آن طور كه هوادارانش ميگفتند- دومي نداشت؛ يك يك بود؛ اصلا خداوند در خلقت اين استاد آن چنان ظرافتهايي بهكار بستهبود كه نميتوانست دومي داشتهباشد. ميگفتند پروردگار براي آفرينشش سنگ تمام گذاشته و بعد هم درِ كارگاه را تخته كردهاست.
نميدانيد وقتي شنيدم استاد اين روزها سرخوش است و ميان طرفدارانش آفتابي ميشود، چه قدر ذوقزده شدم. خدايي بود كه از شدت شوق پس نيفتادم وگرنه شما الآن از خواندن اين يادداشت محروم بوديد.
خدا خواست و بخت يار شد و توفيق رفيق شد و دري به تخته خورد و آن روز از بركات طالع بلندم مژده رسيد كه استاد چند تن از دوستداران و هواخواهان و مجيزگويانش را بار خاص ميدهد و اگر من هنوز هواي زيارت حضرت استادي را در سر دارم، بشتابم كه بخت در خانهام را زده است. غفلت موجب پشيماني است؛ جنبيدم و چه جنبيدني!
چشمتان روز بد نبيند؛ سه چهار بار كفشهايم را اتو زدم و كلاهم را واكس زدم و شلوارم تنم كردم و پيراهنم را سرم كردم؛ اما هر بار يك جاي كار كج ميشد و ضايع. چارهاي هم نبود؛ استاد است و يك خروار و اندي علم؛ و اگر از دست بدهم ديدار امروزش را، ديگر معلوم نيست كدام حاجي كجا حاجي ديگر را در مكه ببيند يا نبيند.
به هر جان كندني بود، رفتم؛ نبايد سعادت اين ديدار را از دست ميدادم؛ و ندادم.
تا آن جا كه رسيدم بر در دولتخانه؛ جايتان خالي بود كه ببينيد؛ نور ميباريد دانهدانه! نپرسيد از كجا؛ يك لامپ كه بيشتر روشن نبود؛ راستي از كجا؟ خيلي زحمت به خودم دادم تا بالاخره منشا نور را كشف كردم؛ خب؛ چرا زودتر پي نبردم؛ نميدانم؛ روشنفكري استاد منبع اصلي نور بود؛ جاي بحث نداشت؛ نور آن يك عدد لامپ درست ميخورد به فرق سر استاد و ...نور از در و دشت و بيابان تتق ميكشيد! چشمم به مثال بيمثال استاد افتاد؛ اين منم كه از همين دو قدمي استاد را ميبينم؟ يا نه؛ شتر است كه در خواب پنبهدانه ميبيند؟ حالا كدام ويژگي استاد به پنبهدانه شباهت دارد، نميدانم! از شدت شوق دهان باز كردم و گفتم:
- آ
استاد نه گذاشت و نه برداشت و نه مهلت داد و نه ... ؛ خلاصه ناگهان حس كردم دهان مبارك باز شد و همچنان كه گويي خروار خروار جوز گلگلي از دهانهي واماندهي گاله يا همان گال و جوال خودمان بيرون بريزد، سيل ناسزاي آب نكشيده از دهان استاد سرازير شد؛ به كي؟ به من! معلوم است ديگر! كس ديگري را هم آن جا ميشناختيد كه لياقت اين همه ناسزا را داشتهباشد؟!
- يعني چه آقاي محترم؛ «آ» يعني چه؟ قباحت داره؛ مگر نميبينيد چند نفر آدم متشخص و متفرعن و متبختر و متفلسف اين جا نشستهاند؟ شما از گرد راه نرسيده با «آ» شروع ميكنيد؟ حتما اگر جلويتان را نگيرم، بعدش هم ميگوييد «ب» يا چه ميدانم و ... ؛ زشت است آقا؛ قبيح است آقا؛ اخطار ميكنم؛ اصلا شما آدمها لايق اين نيستيد كه پايتان به محضر امثال ما باز شود؛ شخصيت و اصالت خانوادگي شرط نخست حضور در جمع ماست؛ من نميتوانم چنين آدمهايي را به حضور بپذيرم كه هنوز از گرد راه نرسيده خودماني ميشوند؛ پسرخاله و دختر عمه ميشوند ... و ... .
خلاصه، چه دردسرتان بدهم؟! از من گفتن يك «آ» ناقابل و از استاد يك دريا غرشمالبازي و غربتيبافي و ...! بايد ميبوديد و ميشنيديد؛ ايشان پس از كلي بد و بيراه استادانه فرمودند:
من شما را ميشناسم؛ امثال شما را خوب ميشناسم؛ جد و آباي شما را هم ميشناسم؛ اونا هم مثل حضرت عالي؛ شما از خودتان هيچ هنري نداريد؛ فقط منتظريد كه تنهتان به تنهي يك آدم حسابي مثل من و امثال من بخورد و آن وقت بيا و ببين چه كارها كه نميكنيد؛ از همين يك ملاقات ساده براي خودتون داستانها درست ميكنيد و به ديگران فخر ميفروشيد كه بعله! چه نشستهايد كه من آنم كه با استاد و اطرافيانش رابطهي دوستي چند هزار ساله دارم. و ديگر؛ ... ؛ درست عين جد و آباي ... شدهتان!
دهانم از تعجب باز ماندهبود؛ اما نميدانم چه شد؛ شايد هم به مدد افسون استاد بود كه هجاي دوم سخن به سختي از دهانم بيرون آمد؛ حتي ميتوان گفت اين هجا به سوي استاد پرتاب شد:
- قا!
چشمتان روز بد نبيند الهي؛ استاد آشفته بود؛ آشفتهتر شد؛
- با مني آقاي چنين و چنان؟ اگر من يك «قا»يي بهت نشان ندادم كه ...!
ديگر نميشنيدم ايشان چه ميگويند؛ اما در ميانهي كلام ايشان دقت كردم كه چيزي انگار تغيير كرده؛ لحن استاد بود كه از فارسي كتابي اديبانه به سمت قاطرچيگري ناشيانه ميل كردهبود. واژهها در دهان استاد كج و معوج ميشد؛ با كف دهان و خشم و خروش ايشان درهم ميپيچيد و بهصورت فلهاي بيرون ميپاشيد. استاد تسلط خودشان را بر واژهها از دست دادهبودند:
- قا يعني چه هي...؟! آقا مگر ما كلاغ تشريف داريم؛ من تو و امثال تو را ميشناسم ميخواهي به ما قارقار كردن ياد بدهي! ما خودمون يه عمره كلاغيم؛ آقا زشته اين طرز برخورد؛ اگر بس نكني، من مجبور ميشم ...؛ بله كه مجبور ميشم آقا مجبورم نكنيد دست به كاري بزنم كه ... .
البته بعدا من اين جملههاي استاد را ويرايش كردم كه شما بتوانيد بخوانيد. به جاي بد و بيراههاي آن چناني هم سه نقطه گذاشتهام؛ تازه اين شده است كه ميبينيد؛ ميتوانيد حدس بزنيد چه بود و من چه شنيدم.
هجاي بعدي از دهانم درآمد:
- سـَ
همين؛ مگر ايشان مهلت ميداد ؟
- سـَ ؟! يعني چه آقا؟! آه و واويلا! يك عمر من به اين ملت خدمت كردم؛ كتاب نوشتم؛ كاغذ سياه كردم؛ دود چراغ خوردم؛ سينه بر بوريا ساييدم و و و ؛ آي داد! آي هوار! اين ملت قدرنشناس از جان من و بزرگاني مثل من چه ميخواهد؟ من به تو اخطار ميكنم يك حرف، فقط يك حرف ديگر از دهانت بيرون بيايد، من ميدانم و تو. كشك است آقا؟! شهر هرت است آقا؟! هر كه از در درآيد و بگويد سَ ! يعني چه! خوب ميشناسمتان؛ شما از آن آدمهاييد كه هميشه آبروي مردم را نشانه ميروند و تا آبروي آدم را نريزند، دست برنميدارند.
تمام نيرويم را در زبانم جمع كردم و بدون اين كه به اشتلمهاي استاد توجه كنم، ادامه دادم:
- لام!
اين بار ديگر واقعا نفهميدم چه اتفاقي افتاد؛ رنگ استاد از سرخي به سفيدي- البته اگر در شهر شما به قيافههاي شمال افريقايي بتوان سفيد گفت- بله داشتم ميگفتم كه رنگ استاد اول سفيد، بلانسبت سفيد، سفيد شد و بعد هم زرد! زرد زرد؛ زرد قناري يا در همين مايهها.
استاد از دو سو دستهايشان را باز كردند؛ دو سه قدم جلوتر آمدند و مرا مثل ...، مثل ...، مثل برهي مادر گمكرده؛ نه، مثل عاشقمعشوقنديده، نه، اين هم نشد؛ اصلا همان طوري كه شما فكر ميكنيد؛ همان طوري در آغوش كشيدند و لبخند زنان در حالي كه هنوز كف بر دهان مبارك داشتند و من نميتوانم بين اين دو يعني كف و لبخند جمع كنم ، از ته دل، قيهكشان فرمودند:
- آقا، خيلي خوشآمديد؛ صفا آورديد؛ من شما را ميشناسم؛ امثال شما را خوب ميشناسم؛ البته اگر شما امثالي داشتهباشيد- كه مطمئنم نداريد- آقا اصلا مثل شما كجا پيدا ميشود؟! جد و آباي شما را هم ميشناسم؛ اونا هم مثل حضرت عالي؛ آدمهاي فهميده و صاحبنظر؛ با يك نگاه دانشمند را از غيردانشمند تشخيص ميدادند؛ مرحوم ابوي شما، مرحوم پدربزرگ شما، مرحوم پدر پدربزرگ شما، آخ، اگه بدونيد چه آدمهاي نازنيني بودن؛ من آقا با همگيشان رابطهي تنگاتنگ دوستانه داشتم؛ وقتي شعرهايم را برايشان ميخواندم؛ وقتي مقالههاي تحقيقيام را برايشان نقل ميكردم، آخ اگر بدانيد اين بزرگان چه بهبه و چهچهي ميكردند؛ آقا نبوديد ببينيد؛ اين دوستان من، شاهدن! چه دوران خوشي را با پدر بزرگ و پدربزرگ پدربزرگتان گذرانديم، به شيريني عسل؛ هميشه هم ورد زبانشان بود كه استاد؛ به من ميگفتند؛ ميدانيد به من ميگفتند استاد، كلام شما، شعر شما مقالهي شما طعم عسل دارد؛ بوي بهار دارد؛ آقا نبوديد ببينيد؛ همين طور مثل خود شما؛ يك پارچه آقا بودند
استاد مهلت نميدادند دهانم باز شود و بگويم آقاي محترم پدربزرگ پدر بزرگ من دويست سال پيش از اين زندگيشان را به شما بخشيدهاند؛ شما مگر سن مباركتان چه قدر است كه با ايشان رابطهي آن چناني داشتهايد؛ اما استاد استاد است ديگر؛ نميشود اين حرفها را مستقيم بهشان گفت. ادامه دادند:
- شما از خودتان هيچ هنري هم كه – نعوذبالله- نداشتهباشيد؛ همان كه از اجداد بزرگوارتان بهتان رسيده، تمام دنياي ما را كفايت ميكند؛ اصلا شما هنرمند به دنيا آمدهايد؛ اصلا مهمتر از آن، شما، خانوادهي شما، بزرگترهاي شما، همهتان چنان چشم بصيرتي داريد كه خوب و بد روزگار را از دو فرسخي تشخيص ميدهيد؛ خداوند شما را هنرشناس و هنرمند شناس آفريده؛ من هميشه به دوستانم ميگويم؛ همين چند دقيقه پيش از آن كه شما بياييد، داشتم همين مطلب را براي همين دوستان حاضر هميشه درصحنهام ميگفتم؛ باور نداريد، از خودشان بپرسيد؛ ميگفتم كه هنرشناسي و هنرمندشناسي ويژهي خانوادهي شماست؛ به دوستانم داشتم همين پيش پاي شما ميگفتم كه از محبت پدران شما من چه مايه قدر ديدهام و بر صدر نشسه؛ آقا شمردني نيست؛ بر زبان آوردني نيست كه اين خانوادهي مكرم معظم معزز مفخم چه قدر به من احترام ميگذاشتند؛ ميگفتند واژهي پرطمطراق استاد الحق كه فقط زيبندهي شماست؛ همانها بودند كه درجهي علم مرا، درجهي استادي مرا شناختند و به جهان علم و دانش و فرهنگ و سياست و ادب و اقتصاد و ... غيره و غيره شناساندند؛ اگرچه ماه زير ابر نميماند و بالاخره روزي من آفتاب درخشان آسمان علم و ادب و اقتصاد و سياست و فرهنگ و ... ميشدم؛ اما آنها از علم ذاتيشان بود كه مرا خيلي زود شناختند و جالب آنكه هميشه دو قدم پشت سر من حركت ميكردند؛ ميفرمودند حق استادي مثل شما همين است؛ ما كاري برايتان نگردهايم؛ شما خودتان ... !
استاد پس افتادند؛ آب به روي مبارك زديم؛ گلاب زير بينيشان گرفتيم، افاقه نكرد كه نكرد! كاهگل خيس خوردهي ديوار آورديم و ... يا علي، خر و پف استاد تا كجاها كه نميرفت؛ شما يك چيزي ميشنويد؛ بايد ميبوديد و ميديديد؛ خر و پف استاد هم استادانه بود.
الحق و الانصاف كه پدربزرگهاي من چه قدر استادشناس بودند! خدا رحمتشان كناد!