یادداشت مدیریت:علیرضا خسروی پاسدار سربلند وکهنسال فره وفرهنگ ایران زمین

خیلی روزها پیش تر وارد خانه شدم ،گمانم شبکه استان بود ویک میهمانی داشت مجری ازش پرسید شما چند سالتونه؟ یک کمی وایستاد وگفت که من سن زیادی دارم  من دیرسال ودیر زاد سن سرزمینم،من هم پای زنان ومردان شهر سوخته درابادانی این شهر همراه بودم،من درآن بامداد سرنوشت درکوه خواجه ایستاده بودم که زرتشت با خداوند به گفتگو پرداخت،من بودم که لقب یاریگررااز کوروش هخامنشی برای مردم شهر دهانه غلامان گرفتم،من درگردهم آیی تاج گزاری سورن شاه سکستان برسر شاهنشاه ایران تماشاگر بودم وبه راهنمایی من بود که سردارسورن با ده هزار سپاهی برلشکر انبوه کراسوس چیره شد،به رای من بود که ولیعهدساسانی برای تربیت به سیستان فرستاده شد،من بودم که آمدن پیامبر خاتم را یادآورشدم وسیستان را به صلح به سپاه اسلام بدادند،شهریار ایران زمین یعقوب دلاور با رای من زبان پارسی را رسمی کرد وبرای تحقیر خلیفه جور به بغداد لشکر کشید....من با رستم جهان پهلوان ایران زمین درهمه میادین رزم همراه بوده ام و درآخرین نفس که درچاه خیانت افتاده بود با نگاهی ژرف بازوبند پهلوانیش را به من سپرد ومن بودم که این نشان غیرت ومیهن خواهی را از بازوی دلاوری به بازوی قهرمانی دیگر جابجا کردم تا درآخرین میدان آزادگی ودینمداری به بازوی شهید میرحسینی بستم درهمان میدانی که فرزندان رستم ویعقوب ،فرزندان اسطوره وایثارآخرین نقش را برای آیندگان اجرا می کردندومن آنجا بودم که شهید عالی جانش را،شهید زنده ضابطی ایستادگی اش را،شهید زنده شهرکی بینایی اشرا ومیرحسینی تمام باور و ایمانش را به مردم سرزمینشان بخشیدند تا این سرزمین سربلند سرافراز نظاره گره افق های روشن بیداری باقی بماند،من آنجا بودم.... راستش ازاین همه من من حس خوبی نگرفتم وبرگشتم که ناگهان فروریختم آنهنگام که گفت من سیستانم پاسدار سربلند وکهنسال فره وفرهنگ ایران زمین،من سیستان سرافرازوپراز غرور اسطوره ام...میهمان همین خسروی خودمان بود که هرجا که حرف از سیستان وایران می شود بکپارچه شورو احساس...