خصلت جوانمردی و نبوغ نظامی يعقوب لیث، عَیَّاری ازسیستان

 

کاندید اکادمیسین سیستانی   محمد اعظم سیستانی                                  

مطالعه سرگذشت يعقوب ‌ليث  به عنوان مرديکه از رویگری به عیَّاری وازعیاری به پادشاهی رسيد و پادشاهيکه از دغلبازی  سياسی نفرت داشت و به اتکای شمشير و لشکري که ازدل و جان، او را دوست ميداشتند و همراهيش ميکردند، جالبترين بخش تاريخ کشور ماست. يعقوب ‌ليث مردی آهنين اراده ومصمم بود. يکی از دشمنانش يعنی حسن بن زيدعلویفرمانروای طبرستان او را از لحاظ عزم راسخ و اراده پولادينش «سندان» ناميده بود.


يعقوب به تمام معنی يک سرباز بود. سربازی پرکار، وقت ‌شناس، خشن، نافذ و پرهيبت که هميشه آمادۀ عمل و پيکار بود. يعقوب مثل همه قهرمانان جنگجوی تاريخ، هرگز فرصت اين را نداد که لشکريانش به تن آسايی بپردازند. خود او نيز مردی بود که هرگز در فکر تن‌ آسائی و هوس‌ جوئی نيفتاد. و از جمله کساني بودکه «بر خانه زين‌ زاده و در جامه ‌زره پرورده شده بودند و فراش شب آنها نمد زين بود

           تندیس یعقوب لیث در دروازۀ جنوبی شهر زابل سیستان

گويند: « وقتی ارادۀ سفری داشت و ايام تابستان بود، رخت و سلاح پوشيده بر بامی در آفتاب ايستاده بود و انتظار وقتی را ميکشيد که منجمان تعيين کرده بودند. يکی از ندما معروض داشت که هوا به غايت گرم شده است اگر پادشاه در سايه ‌ئی استراحت کنند تا وقت مقرر نزديک شود به صواب نزديک خواهد بود. يعقوب گفت که هرگاه مرا تاب گرمی آفتاب نباشد و به استراحت خود را عادت فرمايم. فردا، در معرکه جنگ تاب تندی نيزه و شمشير و تير چگونه دارم، و بکدام استعداد بر دشمنان حمله آورم؟»[1]


يعقوب زندگی ساده‌ يی داشت. لباس کرباس می‌ پوشيد. بر روی زمين می‌نشست و سرش را روی شمشير گذاشته، ميخوابيد و فقط در وقت رسميات آنهم در حالاتيکه سفيری را می‌ پذيرفت گارد مخصوصی را بدور خود جمع ميکرد. اين گارد از بهترين افراد عساکر او می‌ بود و متشکل از دو بخش بود که هر بخش آن از هزار نفر تشکيل ميشد. نظاميان بخش اول گرزها وکوپال‌های طلا و بخش دوم گرز و کوپال‌های نقره‌ ئی داشتند.[2]  يعقوب شخصاً تمام امور نظامی و اداری را فيصله ميکرد و درين مورد رائی هيچکس را قبول نداشت.


به قول بوسورت محقق انگلیسی، «عامل قوی نامرئی سلوک يعقوب، گذشته از نفرت او از خانواده عباسی، ظاهراً عشق مفرط او به فتوحات و لشکرکشی بوده است. اين علاقۀ شديد يعقوب را به کشورگشائی  میتوان از خلال منابع موجود که اخلاق شخصی و همچنين انطباع مسلمانان معاصر و تهورات و جسارتهای زمين‌ گيری او را انعکاس می ‌بخشند، گردآوری نمود،. اين منابع همه متفق‌القولند که يعقوب طبيعتاً شخصی درون‌ گرا بوده و خيالات و افکار و اسرارش را با کسی د رميان نمی‌ گذاشت. اکثر وقت خود را در انزوا و بدون نديم و حاجب و دربان سپری می‌ نمود و بدون استشاره ملتزمان به حل و عقد امور می‌ پرداخت. معمولاً فقط برادرانش و عده‌ ای ديگر از اطرافيان او، که به قول مسعودی «العزيز» خوانده شده‌ اند، و خيمه و خرگاه ايشان در پيرامون بارگاه يعقوب کوفته می‌ شد، اجازه ورود به پيشگاه او را داشتند و بس. به ندرت تبسمی بر لبان او نقش می ‌بست و کمتر می ‌خنديد و تاريخ سيستان به مناسبتی خاص تذکرمی دهد که يعقوب باری بسياربخنديد، گفته شده که يگانه تفريح او آن بود که تمرينات (جنگهای غيرحقیقی)غلامان جوان خود را تماشا مينمود.[3]

بوسورت می افزاید : يعقوب سپهسالاری بود که زندگی خود را وقف مسلک نظامی کرده بود ولی با وصف نبوغ او درين فن، هنوز چنانکه بايد معرفی نشده است. آغاز زندگی درويشانۀ يعقوب به حيث رويگر او را معتاد به يک حيات بدون تکلف گردانيده بود. چندانکه هيچگاه به خوشگذرانی علاقه نگرفت و از آن لذت نبرد. پسر رويگر سيستانی به اين نوع زندگانی ساده و بدون آرايش خود را سرمشق احاد سپاه خود ساخت، و مانع ‌شان در ازدياد محتويات چانته گرديد، زيرا که تراکم مواد در رفتارهای سوق الجيشی بر دوش‌ شان ثقلت می‌ نمود و از قدرت جنگی شان می‌ کاست. چون ميخوابيد از نمد زين اسپ خود نالی و از سپرش بالش می ‌ساخت و گاهی علم پيچيده را زير سر می ‌نهاد. غذاي او را معمولا از مواد خوراکی پيدا وارسيستان درست می ‌کردند: از قبيل نان جوين، برنج، نوش پياز، زردک و ماهی. البته به قول مسعودی غذای یعقوب منحصر به پیداوار سیستانی نبود، بلکه هر روز در مطبخ يعقوب بيست رأس گوسفند کشته و در پنج ديگ برنجی بزرگ پخته ميشد. يعقوب حصه آبگوشت خود را بامقداری« خبيصه» (که ترکيبی از شيره انگور يا خرما و نشايسته بود) و فالوده که از شهد و نشايسته ساخته ميشد، برميداشت و باقی بين غلامان سرای و ملتزمين او تقسيم ميگرديد.[4]

يعقوب در بين صفوف لشکر دسپلين و نظم دقيقی برقرار کرده بود، آنگاه که در طبرستان به جنگ داعی کبير علوی موسوم به الحسن بن زيد رفته بود، رسول خلفيه را با خود همراه داشت. اين رسول از مراعات نظم و دسپلين دقيق در بين لشکر او به حيرت افتاده بود و ديده بود که يعقوب توانست سپاهيان خود را از غارت اردوگاه هزيمتيان الحسن باز دارد.



مسعودی شرح ديگری نيز دارد و آن هنگام لشکر‌کشی در فارس بود که يعقوب ناگاه امرداد که لشکريان ستوران را از چرا باز داشته آماده حرکت شوند . يکی از حشميان يعقوب چون ازاین امر آگاه شد علف را از دهن اسپ خود کنده به راه افتاد. يکی از سرهنگان او، در حاليکه برهنه بود و بر دوش سلاح، فوراً حاضر گرديد و گفته شد که وی هنگام شنيدن امر يعقوب مشغول استحمام بود.


پسر ليث چون به ميدان جنگ قدم میگذاشت مانند شيری بودکه به پیش می شتافت وهرکه با او مقابل میشد، نابود میگردید. داغی که پايين تر از رخسارش بازمانده بود، جراحت ناگواری بود که در حرب خوارج برداشته بود گویا ضربتی که بر روی او فرود آمده بود قسمتی از رخسارش را برده و پس از التيام همچنان شديار مانده بود. روايتی است که يعقوب مدت بيست روز از مجرای نی غذا ميخورد، و با اين وصف هنوز شمشير بر زمين نگذاشته و ميدان را ترک نگفته بود.

دشمن او در ايالت کسپين، الحسن بن زيد او را «سندان» خطاب ميکرد، چون که بردباری و تحمل رنج فراوان در او سراغ کرده بود.[5] حتی مخالفينش تصديق داشتند که لشکريان او زير لوای زعامت خدا داده او تحمل و بردياری غريبی نشان ميدادند.


در سال ۲۵۳ هـ/ ۸۶۷ميلادی يعقوب ، ابراهيم بن الياس بن اسد سامانی سپهسالار محمد بن طاهر را از هرات اخراج نمود و سپس در جنگ پوشنگ نيز او را شکست فاحشی داد. وی به نيشاپور عقب نشست و مشوره ‌اش به محمد ابن طاهر اين بود که با عياران صلح کند: «... و ابراهيم به هزيمت سوی محمد بن طاهر شد. و گفت با اين مرد (يعقوب) حرب هيچ نيايد، که سپاهی هولناک دارد وازکشتن هيچ باک نميدارند و بی تکلف و بی‌نگرش همی حرب کنند و دون شمشير‌زدن هيچ کاری ندارند، گويی که از مادر حرب را زاده ‌اند، و خوارج همه با او يکی شده ‌اند، و به فرمان اويند، صواب آنست که او را استمالت کرده آيد تا شر او و آن خوارج بدو دفع باشد، مردی جداست وشاه‌منش و غازی طبع.[6]».

حرمت جوانمردان:


يعقوب جوانمرد و آزاده بود و آزادمردان را قدرمي نهاد. بيهقی روایت میکند که :« يعقوب قصد نيشاپور کرد تا محمدبن طاهربن عبدالله بن طاهر امير خراسان را فروگيرد، و اعيان روزگار دولت وی به يعقوب تقرب کردند و قاصد مسرع فرستادند با نامه ها که :« زود ترببايد شتافت که ازين خداوند ما هيچ کارمی نيايد جزلهو، تا ثغر خراسان که بزرگ ثغری است بباد نشود.» سه تن از پيران کهن ترِ داناتر سوی يعقوب ننگريستند و بدو هيچ تقرب نکردند و بر در سرای محمد طاهر می بودند. تا آنگاه که يعقوب ليث در رسيد و محمد طاهر را ببستند، اين سه تن را بگرفتند و پيش يعقوب آوردند. يعقوب گفت: چرا بمن تقرب نکرديد چنانکه يارانتان کردند ؟ گفتند: توپادشاهی بزرگی و ازين بزرگترخواهی شد، اگرجوابی حق بدهيم وخشم نگيری بگوييم .گفت نگيرم، بگوييد! گفتند: اميرجز امروز ما را هرگز ديده است ؟گفت نديده ام .گفتند به هيچوقت مارا با او و او را با ما هيچ مکاتبت و مراسلت بوده است ؟گفت نبوده است . گفتند پس ما مردمانی ايم پير و کهن وطاهريان را سالهای سال بسيار خدمت کرده و دردولت ايشان نيکوئيها ديده و پايگاه ها يافته ، روا بودی ما را راه کفران نعمت گرفتن و بمخالفان ايشان تقرب کردن اگرچه گردن بزنند؟ گفتند پس احوال ما اين است و ما امروز در دست اميريم و خداوند ما برافتاد ، با ما آن کند که ايزد عزاسمه بپسندد و از جوانمردی و بزرگی او سزد. يعقوب گفت : بخانه ها باز رويد و ايمن باشيد که چون شما آزادمردان را نگاه بايد داشت و ما را بکار آييد. ايشان ايمن و شاکر بازگشتند و يعقوب پس از اين جمله آن قوم را که بدو تقرب کرده بودند فرمود تا فروگرفتند و هرچه داشتند پاک بستدند و براندند ، و اين سه تن را برکشيد و اعتماد ها کرد در اسباب ملک. [7]»

 توجه یعقوب به حال مردم کم درآمد:


يعقوب برای تأمين زندگانی لشکريان خود جايداد مردمان متمول را ضبط ميکرد، ولی رعايت حال مردم ناتوان و کم ‌درآمد را داشت. او به پيشه ‌وران و کشاورزان و طبقات پائين اجتماع که خود از ته آن برخاسته بود، بديدۀ عطوفت و مهربانی مينگريست و  کساني راکه کمتر از پنجصد درهم درآمد داشتند، از دادن مالیات معاف کرده بود وحتی به آنها صدقه هم ميداد. [8]  
بنا به گفته مؤلف تاريخ سيستان، يعقوب ‌ليث « از باب صدقه هر روز، هزار دينار همی داد و از باب جوانمردی و آزادگی هرگز عطا کم از هزار دينار نداد . و ده هزار و بيست هزار و پنجاه هزار دينار و درم بسيار داد و پانصد هزار دينار داد عبدالله بن زيا درا  که نيز نزديک او آمده بود. [9]»


البته متمولين و ملاکين بزرگ هرگز از آسيب مصادرۀ يعقوب در امان نبودند و چنانچه از کلمات کوتاه برادرش عمرو که گفته بود:« پيه اندر شکم گنجشک نباشد، اندر شکم گاو گرد آيد. [10]»  برمی‌ آيد که درآمد ديوانی را از متمولين و پولداران بدست می‌آورد، نه از فقرا و ناتوانان.

توجه خاص يعقوب نسبت به مردم و همشهريانش مردم سيستان را به متشکل ‌شدن و همکاری‌های اجتماعی برانگيخت و روحيه ‌ئی در آنها پديد آورد که در زير لوای يعقوب (سرهنگ عياران) اسپان خود را در کنار دجله و در ساحل خزر و حاشيه جيحون آب دادند. اين فتوحات و کشور ‌گشائی‌ها يک اثر عظيم اقتصادی برای سيستان در برداشت.يعنی با نرفتن کاروان‌های باج و خراج درهم و دينارهای سيستان و خراسان به بغداد و با آمدن اموال بسيار از کرمان و فارس و کابل و بلخ و خراسان به سيستان، يک تحول اقتصادی بزرگ در زرنج پديد آمد و کار بجای رسيد که اين شهر در قرنهای سوم و چهارم هجری (نهم و دهم ميلادی) از بزرگترين شهرهای آسيا در شرق ميانه بشمار ميرفت و تنها اجاره بهای يکی از بازارهای آن که بنام «بازار عمر‌و‌ليث» ياد ميشد روزی هزار درهم بود. [11]

رسیدگی به داد مظلومان:

قصر یعقوب درشهرزرنج، خضراء یا میدانی سبز از خود داشت که یعقوب برای بارعام در آنجا می نشست تا مردم عرض حال و شکوای خود را بوی تقدیم کنند و او به داد دادخواهان می پرداخت .تاریخ سیستان داستان جالبی از عدالت و رسیدگی یعقوب را دراین خضراء بیاد می دهد که خیلی آموزنده است.

بنابراین روایت ، روزی یعقوب در خضراء قصر خود برای بار عام نشسته بود، «مردی بدید به

سر کوی سینک نشسته و سر به زانوی اندوه نهاده، اندر وقت حاجبی بفرستاد که آن مرد را پیش من آر، بیاورد گفت: حال بر گوی ، گفت اگرملک فرماید تا خالی کنند، فرمود تا مردمان برفتند. گفت: ای ملک حال من صعب تر از آن است که بر توانم گفت. سرهنگی از آن ملک هر شب یا هر دو شب بر دختر من فرود آید از بام بی خواست من و از دختر، و ناجوانمردی همی کند و مرا با او طاقت نیست. گفت لاحول ولا قوة الابالله چرا مرا نگفتی ؟ برو به خانه شو، چون او بیاید اینجا بیا به پای خضراء مردی با سپر و شمشیر بینی باتو بیاید و انصاف تو بستاند، چنانکه خدای فرمودست ناحفاظان را. مرد برفت آن شب نیامد دیگر شب آمد، مردی با سپر و شمشیر آنجا بود با او برفت و به سرای او شد بکوی عبدالله حفص بدر پارس و آن سرهنگ اندر سرای آن مرد بود، یکی شمشیر برتارکش بزد و بدونیم کرد و گفت چراغی بیفروز چون بفروخت [گفت]: آبم ده، آب بخورد. گفت نان آور، نان آورد،  بخورد. پدر نگاه کرد یعقوب بود خود به نفس خود. پس مرد را گفت : بالله العظیم که تابا من این  سخن بگفتی نان و آب نخوردم و با خدای تعالی نذر کرده بودم که هیچ نخورم تا دل تو از این شغل فارغ کنم ...» [12]

 خدمت به زبان وفرهنگ فارسی :

- دومین کارمهم یعقوب لیث این بود که زبان فارسی دری رابجای زبان عربی در دربار وقلمرو دولت صفاری رسمیت داد و با رسمیت بخشیدن زبان فارسی ،خدمت بزرگی در جهت احیاء زبان وفرهنگ فارسی به مردمان سیستان وخراسان وماوراء النهر و ایران انجام داد. محمدابن وصیف سکزی ، رئیس دارالانشاء یعقوب نخستین کسی بود که بزبان فارسی دری شعر سرود.وپس از آن سایر شعراء به گفتن شعر به زبان فارسی روی آوردند.

این عمل یعقوب در آن زمان با درنظرگرفتن قدرت دستگاه جبروتی بغداد وتعصب عرب نسبت به عجم یک کار سخت انقلابی بود که از توان هرکس دیگر پوره نبود.

من بدین باورم که کارنامه های ماندگار یعقوب لیث وعمرولیث را فرزندان آگاه سیستان و افغانستان وایران هرگز فراموش نمیکنند.همین سال قبل، روز هفتم دی/جدی، درایران بنام روز بزرگداشت زبان وفرهنگ فارسی دری نام گذاری گردید وبیش از یکصد ملیون باشندگان فلات ایران شامل( وماوراء النهر وافغانستان وبخشی از ترکیه وپاکستان) از یعقئوب لیث رویگرزادۀ سیستانی بخاطر احیاء این زبان سپاسگزاری کردند واین عمل شهامت آمیز  او ثبت تاریخ ادب وفرهنگ زبان دری شد[13].

مثالی از روش کارعمرو لیث:



عمرو برادر يعقوب و جانشين وی روش وسیاست برادر را تعقيب میکرد و «هرگز ضعيف را نيازردی». بگفته گرديزی «عمرو شغل امارت خراسان را هرچه نيکوتر و تمام ‌تر ضبط کرد و سياستی چنان پيش گرفت چنانکه هيچکس بر آنگونه نگرفته بود. عمرو بس هوشيار و گُربُز و روشن‌رائی بود. [14]»  اقتدار عمرو مانند برادرش يعقوب باساس شمشير تأمين ميشد و بدان جهت بود که عمرو مجبور ميگرديد برای پيشرفت پلانهای جنگی خويش پول داشته باشد. عمرو اين پول‌ها را از طريق ضبط اموال متمولين و پول‌داران تهيه ميديد و ميگفت: «پيه اندر شکم گنجشک نباشد، اندر شکم گاو گرد آيد.» [15]  و بنابرين وی اين پيه‌ها (پول‌ها) را از شکم «پولداران» درمی‌آورد و بقول بار تولد، درخزينه‌ايکه باسيستم بسيارمنظم اقتصادی اداره ميشد،می انباشت. [16]

تاريخ  اشاره ميکند که عمرو نخستین پادشاهی بود که امر  داد نام خليفه را از خطبه براندازند و در عوض نام خودش را بر منبرها ذکر کنند، دستگاه خلافت حکم تکفير و لعن او را صادر کرد و هدايت داد در منابر خراسان وی را نفرين کنند.[17]


به عقيده ابن خلکان «خراسان از ديرباز چون عمرو فرمانروای ماهر و زرنگ نديده بود [18]».  در باره سياست اداری عمرو گفته اند که باری سپاه عمرو از يکی از کوچه باغ های نيشاپور در حالی عبور ميکردند که شاخه های پر از سيب از ديوار باغ در کوچه خميده بود، عمرو بيکی از افراد خود دستور داد تا ببيند کدام يک از سپاهيان او دست دراز ميکند و سيبی از درخت ميکند و بعد به او اطلاع بدهد. سپاهيان از کوچه باغ گذشتند اما هيچ د ستی بسوی سيبها دراز نشد. عمرو ازين نظم لشکريان شادمان گشت.

در همان نيشاپور گويند عمرو روزی به گردش بيرون شد، گريۀ کودکی از داخل يک باغ توجه او را به خود جلب کرد . عمرو پيش رفت و ديد که کودک از مادرش ميخواهد تا سيبی به او بدهد ، اما مادر زير بار کودک نمی رود. عمرو از مادر  پرسید  چرا از دادن سيب به کودکت دريغ ميکنید؟ مادرکودک که عمرو را نمی شناخت، جواب داد که تا هنوز مامورين ماليات اين ميوه ها را نديده و مالياتش را تعيين ننموده اند بنابرين نميتواند به کودکش سيبی بدهد. عمرو از متانت اين مادر مسرور شد و دستورداد تا منبعد از باغ های ميوه  ماليات گرفته نشود. [19]

همان روح تقوی و خداپرستی یعقوب در برادر او عمرو نيز بوده است چنانکه او هم در دوره حکمروايی‌ اش پنجصد مناره مسجد و هزار رباط (کاروان سرای) کرد و از جمله مسجد جامع شيراز را ساخت و مسجد جيرفت را بنا کرد که معروف است هر شب هزار شمع در شبستان آن افروخته ميشده است. [20]

روان آن دو بزرگ مرد عیارشاد ویادشان همیشه گرامی باد!

  پایان

 



[1]- باستانی پاریزی،یعقوب لیث،ص 281

[2]- بارتولد، ترکستان نامه، ج1، ص 474، تاریخ سیاسی واجتماعی آسیای مرکزی،ترجمۀ زهما، ص 76

[3]- مجله آريانا، سال ۱۳۶۴، مقاله لشکريان صفاری، از بوسورت ترجمه پوهاند سرور همايونٍ ص ۵۰- ۵۱

[4]- همان جا بحوالۀ تاريخ سيستان، صفحه ۲۷۰ (در موردی ديگر يعقوب «ترش روی» خوانده شده و ابن‌فندق از «تبسم» او ياد کرده است. (تاريخ بيهق، طبع احمد بهمينار، تهران، ۱۳۱۷ص ۱۲) ،مسعودی، مروج الذهب، ج ۸، صفحات ۴۶-۴۷، ابن خلکان، ج۴،ص ۳۰۹

[5]- تاريخ سيستان، صفحات ۲۰۸- ۲۰9

[6]- تاریخ سیستان ، ص 209

[7]- تاريخ بيهقی ، چاپ دکتر فياض ، ص ۳۲۳

[8]- تاريخ سيستان، ص ۲۶۸

[9]- تاريخ سيستان، ص ۶۳

[10]- تاريخ سيستان، ص ۸۶

[11]- افغانستان بعد از اسلام، ج ۱ ص ۶۷۴

[12]- تاریخ سیستان، ص 265 ، 266

[13]- ایرنا (خبرگزاری رسمی دولت ایران) نوشت که هفتم دیماه(هفتم جدی) روز زبان فارسی نام گرفت. قرن ها پیش ایرانی[سیستانی] وطن دوستی به نام یعقوب لیث صفاری دگرباره زبان فارسی را در ایران[در قلمروحکومت صفاری] رسمی و در راه اعتلای آن کوشش بسیاری کرد تا این میراث کهن و گنجینه پرفروغ فرهنگ و ادب جهان، هماره جاوید و مانا بماند.ایرنا می افزایدکه : یعقوب لیث در 868 میلادی (قرن سوم هجری خورشیدی) پس از آزادسازی کرمان، پارسی را زبان رسمی همه ایرانیان اعلام کرد. این رخداد همزمان با هفتم دی در تاریخ ایران زمین است. پارسی دری که زبان شعرهای فردوسی، رودکی، حافظ، سعدی، خیام، جامی، مولوی و نظامی محسوب می شود به تدریج تکامل یافته است. این زبان فرزند پارسی میانه و نوه پارسی باستان به شمار می رود.»(ارشیف اخبار آریائی28 دسمبر)

[14]- ابن اثير الکامل، ج ۷، ص ۱۷۰ (بحواله تاريخ سيستان ص ۲۶۳ ح ۱)

[15]- تاريخ سيستان، ص ۲۶۸

[16]- بار تولد، ترکستاننامه، ج ۱ ص ۴۷۵، تاريخ اجتماعی و سياسی آسيای مرکزی، ترجمه پوهاند زهما ص ۷۶ ببعد،

[17]- بار تولد ، تاریخ سیاسی و اجتماعی آسیای مرکزی ترجمه ز ‏هما ، ص 81 .

[18]- لشکریان صفاری از بوسورت ، ترجمه همایون ، مجله آریانا ‏سال 1346 ، ص 50 شماره اول و دوم

[19]- اخلاق ناصری،ص ...(زیرنام عمرولیث دیده شود)

[20]- يعقوب ليث، ص۲۹۹