من و معلمانم
1- آقاي نبيلي
يوسف من در غبار خاطرهها گم شد
آقاي نبيلي با هيچ كس بد نميكرد. اصلا در سرشت او بدي نبود؛ از خانوادهي شريفي بود و قبيلهاش، همه عالمان دين. چهرهاي روحاني و نوراني داشت و انگشتاني سفيد و بلند و كشيده. گاه كه دستهايش را روي ميز ميگذاشت و با كف دست بر پشت دست ديگر ميكشيد، از تماشاي آن دستهاي خوشتركيب لذّت ميبرديم. آقاي نبيلي با هيچ كس بد نبود جز با يوسف؛ يوسف... .
يوسف شاگرد ممتازي نبود؛ با ممتازها خيلي فاصله داشت؛ امّا هيچ وقت هم كم نميآورد. نمرهاش در حدّ معقولي در نوسان بود. يوسف خشك وتكيده و تركهاي و سبزه بود. گردني دراز و سياه داشت و سري غالبا تراشيده. آزارش به هيچ كس نميرسيد. هيچ كس هم او را پهلوي خود نمينشاند. دست كم پنج سال همكلاس ما بود و همهي معلّمان او را مراعات ميكردند. درد يوسف نه مشخّص بود نه عادي، نه معمول و نه چارهپذير. يوسف تقريبا هر ده دقيقه يك بار از جا برميخاست و در حالي كه معلوم بود فشار شديدي را تحمّل ميكند، يك دستش را بالا ميبرد و اجازهي بيرون رفتن ميخواست. دست ديگرش بند بود. همه ميدانستند كه بهتر است به يوسف سخت نگيرند وگرنه بايد عواقبش را تحمّل ميكردند. هيچ شيطنتي در كار نبود؛ نه از طرف شاگردان كلاس كه به سفيدي گچ و سياهي تخته سياه هم ميخنديدند و نه از جانب يوسف كه درد لاعلاجش او را به شيطنت وانميگذاشت. يوسف وقتي برميخاست، بايد هرچه زودتر از كلاس بيرون ميرفت. همه ميدانستند؛ حتّي آقاي گلوي هم ميدانست؛ مديري كه صداي غژغژ تخت كفشهايش در راهروي دروني و بيروني بارها برق از چشم رذلترين شاگردان پرانده بود. او هم ترجيح ميداد با يوسف مماشات كند. زنگها شصت دقيقه بود و تنفّسها ده دقيقه. به طور متوسّط ـ اگر مشكل حادّي در ميان نبود ـ يوسف هر ساعت سه بار از كلاس بيرون ميرفت. فاصلهي كلاس تا رديف دستشوييهاي مدرسه در انتهاي ضلع جنوب شرقي بسيار زياد بود و رفت و آمد حدود ده دقيقه وقت يوسف را ميگرفت. نه ميدويد و نه راه ميرفت؛ پاهايش را به زمين ميكشيد و لخلخكنان ميگذشت. گاه به دستشويي هم نميرسيد؛ مدرسه بزرگ بود و خاكي و درختان گز پشت پنجرهها هم تنومند و انبوه.
فاصلهي خانه تا مدرسه را هم روزي چهار نوبت همينطور طي ميكرد. پيادهروها خلوت بود و سوارهروها خلوتتر از آن. تا خانهي يوسف دو سه ايستگاه مشخّص وجود داشت كه بچّهها آن جاها را «ايستگاه يوسف» نام گذاشته بودند؛ سايهي سنگي، درختي، بتّهاي و گاه اگر ضرورت بيش از حدّ تحمّل بود، سايهي دو سه همكلاسي و همراه، او را كفايت ميكرد.
بيش از سي دقيقهي بريده بريده در هيچ كلاسي حضور نداشت؛ امّا نمرهاش كم نبود. در كارهاي دستي استعدادي نمايان داشت. مجسّمههايي كه از گل رس ميساخت، گاه ظرافتي درخور تمجيد مييافت. با يك ورقه كاغذ هنرنماييها ميكرد؛ اگر هيچ نمييافت، از انگشتان كشيده و استخوانياش كمك ميگرفت. هنرها از هر انگشتش ميتراويد؛ با اين انگشتان چه كارها كه نميكرد! اگر آفتاب تند بود، دست هنرآفرينش بر كاهگل ديوار سايههايي ميآفريد دلچسب و ديدني و اگر نه، با خم و راست كردن موزون و سريع انگشتان همه را به شگفتي واميداشت. امّا ستارهاش با آقاي نبيلي نميخورد. آقاي نبيلي او را انگل و بيمصرف ميخواند. كلمهي انگل جزو واژههاي معمول ما، مردم سيستان نبود. از زبان آقاي نبيلي درحقّ يوسف همهگير شد. هر وقت دست يوسف بالا ميرفت، آقاي نبيلي چهرهاش را عمدا برميگرداند و گوشش را عمدا سنگين ميساخت. آقاي نبيلي شرعيّات و حساب و دستور درس ميداد. هر سه، سخت و خشك و خشن. هيچ يك را نميشد آن چنان كه ميفهمي و ميخواهي، بگويي. شائبهي تفسير بهرأي ميرفت و كار نمره نابهسامان ميشد. در همين مشكلترين درسهاي آن سال نوبت پاسخ دادن به يوسف كه ميرسيد، با سر تراشيده در ميان كلاس، پشت به تخته ميايستاد و تقاضا ميكرد هر چه از او ميپرسند، سريع بپرسند. خودش هم به سرعت پاسخ ميداد و بيفاصله تقاضاي سؤال بعدي را داشت. همه ميدانستيم چرا؛ ميخواست درس را زودتر پس بدهد و از كلاس بزند بيرون؛ امّا آقاي نبيلي عمداً پرسشها را كش ميداد؛ بين دو سؤال وقت ميكشت و ايرادهاي بني اسراييلي ميگرفت. يوسف خون به دل ميشد؛ امّا پرسشهاي آقاي نبيلي تمامي نداشت. پاهاي يوسف كمكمك به هم ميپيچيد؛ آهسته يك پا را از زمين ميكند و آن ديگري را بر زمين ميافشرد و بعد باز نوبت به پاي ديگر ميرسيد؛ رقص پاها را حركت دستها تكميل ميكرد؛ دستها، دستها، چه دستهايي! بلند و تركهاي با انگشتاني از آن سان كشيده كه حيرت ميافزود؛ ده انگشت دست؛ بههم قلاب ميشد؛ تا نزديكيهاي زانو ميآمد و تا بالاي ناف برميگشت؛ اين فاصله را بيش از دو سه دقيقه ميپيمود و چين و شكن صورت و پيشانياش او را ده سال پير مينمود؛ انگشتهايش عرق ميكرد؛ آنها را در هم ميافشرد؛ بر كف دست ناخن ميكشيد؛ كف دستهايش را بر دو پهلويش، تهيگاهش ميكشيد و از آنجا تا ناف و بالاتر؛ و پايينتر؛ و دو طرف؛ و پاها همچنان در هم پيچيده.
هيچكش نفس نميكشيد؛ فقط صداي نفسهاي بهشمارهافتادهي يوسف بود كه تا رديف آخر نيمكتها ميآمد و بچهها را دگرگون ميكرد. بچهها با هر حركت تازهي يوسف، ناگهان از نيمكت كنده ميشدند و ... انتظار صحنهاي كه نميبايست، همه را كلافه ميكرد.
بچّههايي كه ميانوعدهي هر دو دهندرهشان در كلاس عبوس و ترش و تلخ مرهم خنده بود تا لختي از آن تلخكامي بكاهد، اين بار به جاي خنده رحمشان ميآمد. سؤالها كه بالاخره تمام ميشد، آقاي نبيلي به يوسف فرمان نشستن ميداد و در برابر اصرار او براي اجازهي خروج، تنها به اين اكتفا ميكرد كه بگويد: «گفتم برو بنشين»؛ و يوسف مينشست، به اكراه.
همه او را ميپاييديم. رنگش از سياهي به سرخي و از سرخي به زردي ميگراييد و ديري نميگذشت كه به حالت قبلي برميگشت، آرامِ آرام.
بچّهها ميدانستند كه دست كم تا بيست دقيقهي ديگر يوسف از آقاي نبيلي اجازهي خروج نخواهد خواست و تازه آن وقت كه ميداند كه آقاي نبيلي چه واكنشي نشان خواهد داد؟
يوسف كمكم از ساعت درس آقاي نبيلي كم ميكرد و هروقت ميآمد هم به شدّت بازخواست ميشد تا آن روز كه ديگر هرگز نيامد.
شهر كوچك من، زابل، كوچكتر از آن بود كه يوسف در آن گم شود؛ امّا شد! نشاني خانهشان را ميدانستم. يك دو بار دورخيز كردم تا سراغي از او بگيرم. گويا قدرت اين رودررويي را در خود نيافتم. خودم را در آنچه آن روزها آن را ظلمي آشكار به يوسف ميخواندم، شريك ميدانستم؛ امّا نميدانستم چرا. تنها اين مقدار ميدانستم، حتي در همان عوالم خردي، كه آنچه بر يوسف در آن ساعت ميرفت، اگر بر هر يك از ما گذشتهبود، يوسف به حرفي، به اخمي، به تخمي، به نيشي، به گوشه و كنايهاي عرصه را بر آقاي نبيلي تنگ ميكرد و طعم پيروزي را تلخ؛ زبان تيز يوسف بارها كار خودش را كردهبود؛ اما من نكردم؛ ما نكرديم و آقاي نبيلي همچنان با پوزخند تلخش فاتح آن ميدان فراخ باقي ماند كه ماند.
هرچه بود، در كوبيدن درِ خانهشان ـ كه بارها تصميمش را گرفته بودم ـ دست و دلم همآهنگ نشد كه نشد. نميدانستم اگر چشم به چشمم بدوزد، چه خواهم كرد. آن كوچه را به يوسف و اهلش واگذاشتم و ديگر هرگز پاي بدان نگذاشتم و گذاشتم غباري از فراموشي بر خاطرهي يوسف بنشيند. ديگران با او چه كردند؟ نميدانم و نميدانم سالهاي ديگر، باز هم از اين يوسفها در خيل شاگردان آقاي نبيلي بودهاند.
نزديك به پنجاه و پنج بهار از آن روز گذشته است؛ امروز اگر يوسف مرا ديديد، حتما عذر كوتاهي آن روز مرا از او بخواهيد و به او بگوييد آن معلم نازنيني كه بايد به ما ميآموخت تا در برابر ظلم بايستيم، افسوس، خود عامل ظلم بود.
غلامرضا عمراني