چه‌گونه معلم شدم؟/غلامرضا عمرانی

به نام او که رنگ همه‌ی رنگ‌هاست

 

چه‌گونه معلم شدم؟

من ملك بودم و فردوس برين جايم بود

و ... به نازی که لیلی در محمل، در عدم خفته بودم که دستی جانانه آمد و مهربانانه از خواب بیدارم کرد. روزي بود ماننده‌ي هيچ گاه كه هنوز روزي نبود؛ «من»ي نبوده، «من»ي بود؛ در بامدادي و هنوز بامدادي نبود؛ جايي بود و جايي نبود؛ گاهي بود و گاهي نه؛ دمي بود بي كه دمي باشد هنوز؛ حالي بود و حالي نبود؛ كه نه حالي بود و نه گذشته‌اي؛ هستي بود و هستي نبود؛ كه هستي هنوز سر از گريبان «كُن» برنكرده‌بود؛ همين يك دم پيش بود كه هنوز دمي نبود؛ از عدم آمدم؛ آمديم؛ با يك مهبانگ آمديم، قبراق؛ تا افق گسترده بوديم؛ گسترديم؛ تا چشم كار مي‌كرد، بوديم؛ از نابوده بود شده و هنوز سلطنت «كُن» آغاز نگشته.

از همه اعضا تنها جفتي چشم بوديم، سياه و درشت و نگران و اميدوار و خمارآلود و برآهيخته‌م‍‍ژگان و نرگس‌گون و بيمارناك و گيرنده و به خودكشنده، هم‌چون همه‌ي چشم‌هايي كه تاريخ ادبيات عاشقانه‌ي جهان از وصفشان مالامال است؛

و گوشي نيوشنده و ديگر نه؛

بوديم و هم نبوديم مثل وهم؛ شايد به باريكي خيال هلالي در نيمه‌ي روزي آفتابي؛ صف در صف در صف صف زده‌بوديم و اميد در ما جوانه‌زنان و ما جوانه‌هاي اميد را مي‌ديديم كه برمي‌آمد و برمي‌روييد و صدای روييدنش را مي‌شنيديم و بدان دل داده‌بوديم عاشق‌وار؛ عاشق شده‌بوديم؛ عشق در ما خيمه زده‌بود؛ خيمه در خيمه و آن گاه آن بانگ، آن مهبانگ، آن مهبانگ كه:

«منم»؛ «نيستم»؟ «هستم؛ و همه‌ي مستي‌ها از من و هستي‌ها از من و صهباها از من و ساغرها از من و ميناها از من»؛

و من عاشقانه فريادكشان كه: «هستي ي ي ي ي ي ي»؛ و ما عاشقانه ... كه: «هستي ي ي ي ي ي ي»؛ كه: «آري»؛ كه: «بلي»؛ و «حجت موجه ما» با «ما» و «پيوند جان آگه ما»[1] با «ما»؛ و آن مهبانگ هم‌چنان طنين‌انداز در دل و جان، در جان و جگر كه: «نيستم»؟ و ما هم‌چنان عاشقانه ... كه: «هستي».

شادي از كرانه موج زد؛ موج زد و برآمد و برآمد و بر ما سايه افكند.

گفتم؛ گفتيم: «ديگر تمام شد».

گفت: «در راه آغازيد هنوز».

شكرانه را به نماز برخاستيم؛ نماز برديم؛ قامت بستيم؛ قيامتي بود؛ «هر كسي عربده‌اي» كه: «هستي»؛ كه: «بلي».

ديدم كه داريم ذوب مي‌شويم؛ ذوب شده‌بوديم؛ نبوديم؛ سايه نداشتيم؛ نبودم؛ ذوبم كرده‌بود به جاي همه‌ي عاشقان و گفت: «از سرِ صدق»؟ گفتم: «از سرِ صدق»؛ و گفتيم: «از سرِ صدق»!

خنده‌اش فضا را انباشت و ما خنديديم؛ خنده‌مان فضا را انباشت و اين بار مهبانگ فرمود كه: «بنويسيد؛ سجل كنيد»؛ و نوشتيم و سجل كرديم بر «طوماري به درازاي ابد، برنوشته ز سرش تا خط پايان»[2] كه: «هستي»؛ كه: «هستي»؛ كه: «هستي ي ي ي ي ي ي ي ي ...».

بام به پرتو فلق درخشيد و «خداوندِ خدا گفت روشنايي بشود و آن گاه روشنايي شد»[3] و ما در پرتو روشناييِ بام باز هم نوشتيم  و سجل كرديم بر آن طومار كه: «هستي»؛ كه: «هستي»؛ و بر آن افزوديم كه: «تنها تو هستي».

طومار را از يك سو درپيچيد؛ درهم پيچيد و درهم پيچيد و ما با چشم‌هايي به‌نگراني غنچه‌اي كه مي‌شكفد و به نگراني آدمي كه در ازل تنهاست و به نگراني آشفته‌جاني زير نگاه شوقمند جاناني، چشم به آن طومار دوخته‌بوديم كه هم‌چنان درهم مي‌پيچيد و در خويش مي‌پيچيد.

گفت؛ مهبانگ گفت: «ميان من و شما عهدي است برنوشته بر اين طومار؛ در راه كه مي‌‌رويد، طومار را بنگريد؛ ببوسيد و با آنچه بدان گواهي داده‌ايد، هماره تجديد عهد كنيد».

گفتيم: «چنين بايد؛ اما كجا مي‌رويم؟ خير است».

گفت؛ مهبانگ گفت: «با شما عهديست و پيماني و توشه‌اي و امانتي؛ به‌سلامت»؛ و ديگر هيچ نگفت و هم‌چنان دركار پيچيدن طومار بود كه گفت؛ و طومار را هم‌چنان درهم پيچيد و درفشرد تا... ؛ ناگهان چشم در چشم من دوخت و گفت:

«چه خواهی کرد آن جا که خواهی رفت»؟

گفتم: «همان خواهم کرد که تو به من آموخته‌ای؛ خود گفته‌ای وَلِكُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّيهَا فَاسْتَبِقُواْ الْخَيْرَاتِ أَيْنَ مَا تَكُونُواْ ...[4] ؛ معلم خواهم شد».

خنده‌اش فضا را انباشت و ما خنديديم؛ خنده‌مان فضا را انباشت و از خنده‌مان بوی خدا، رنگ خدا، خوی خدا برآمد و فضا را نگارگر شد و شنیدیم که آوایی به‌‌شادی از هر کرانه برآمد که:

صِبْغَةَ اللّهِ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّهِ صِبْغَةً[5]

صبغه‌ی او در من کارگر گشت و شدم آن‌چه می‌بایستم؛ معلم!

 

 



[1]- حافظ                   خيال روي تو در هر طريق همره ماست                              نسيــم موي تو پيوند جان آگه ماست

به‌رغـم مدعياني كه منـع عشق كننــــد                               جمال چهره‌ي تو حجت موجه ماست               

[2]- مولوي                 هست طومار دل من به درازاي ابد                                    برنوشته ز سرش تا خط پايان: «تو مرو»

[3]- كتاب مقدس، عهد عتيق، سفر پيدايش، باب نخست

[4]-  و براى هر كسى قبله‏اى است كه وى روى خود را به آن [سوى] مى‏گرداند پس در كارهاى نيك بر يكديگر پيشى گيريد هر كجا كه باشيد (148) بقره

[5]- اين است نگارگرى الهى و كيست‏خوش‏نگارتر از خدا (138) بقره