
دکتر محمدتقی رخشانی متولد 1/7/1338 در شهر زاهدان دارای مدرک تحصیلی دکتری (لیسانس، فوق لیسانس و دکتری هر سه در رشته ی تاریخ) می باشد. از پانزده سالگی در جریان انقلاب اسلامی فعال شد و با شخصیت های تبعیدی از جمله آیت اله خامنه ای ارتباطی مداوم داشت. در جریان تحولات انقلابی سال 57 از سامان دهندگان تظاهرات در زاهدان بود. بخش تاریخ شفاهی مرکز اسناد و کتابخانه ی ملی استان در گفتگوی اختصاصی و مفصل با ایشان به ثبت خاطرات ایام انقلاب پرداخته است. با تشکر از مسئولین محترم مرکز اسناد بخش کوتاهی از این خاطرات را بدون ویرایش به دوستان تقدیم می کنیم انشاءاله در فرصتی مناسب متن کامل این خاطرات را ارایه نماییم. (گزیده ی دوم)
س: مطلع هستیم که شما با شخصیت های تبعیدی و از جمله حضرت آیت ا... خامنه ای هم رفت و آمد داشتید. راجع به این ملاقات ها هم اگر خاطره ای دارید بیان بفرمایید؟
یکی از نعمتهایی که در واقع در رابطه با بحث انقلاب نصیب بچه های درگیر مبارزه شد در استان ما وجود همین شخصیت های تبعیدی بود. این شخصیت هایی که به استان تبعید می شدند معنایش این بود که شخصیت های بزرگی هستند در بحث انقلاب حالا که آمده بودند اینجا این یک فرصت مغتنمی برای بچه های استان بود که علی رغم اینکه مشکلاتی هم درست می شد ولی با همه این احوال بچه ها مصر بودند به اینکه حتما بروند. تقریباً می شود گفت هر هفته این برنامه رفت و آمد بود علی رغم اینکه مشکلات زیاد بود، ماشین کم بود، کنترلها زیاد بود ولی با همه این احوال هر هفته این رفت و آمدها صورت می گرفت آقای مکارم شیرازی وآقای علی تهرانی آن موقع در چابهار بودند و بچه ها می رفتند چابهار. من خودم چندین بار چابهار به دیدن ایشان رفتم؛ با آقای علی تهرانی صبح ها در ساحل می دویدیم و ایشان دیدگاههای خود را در مورد رژیم و انقلاب و اینها بیان می کردند ضمن اینکه بعداً ایشان متاسفانه یکسری مشکلاتی برایشان پیش آمد در مباحث بعدی تحلیل انقلاب، یکسری دیدگاههای خاص خودش را پیدا کرد که خیلی دیدگاههای منطبق با شرایط انقلاب نبود ولی آن ایام ایشان مخصوصاً بدلیل کتابهایی که نوشته بود مثل کتاب های «فلسفه اسلامی»، «اقتصاد اسلامی» اینها کتابهایی بود که آن موقع مهم بود. در این مجموعه خود آقای علی تهرانی شخصیت مهمی بود، خود آقای مکارم شیرازی شخصیت شناخته شده ای بود در این مجموعه و این طرف تر در ایرانشهر آقای خامنه ای شخصیت بسیار بسیار ویژه ای بود آن آقایان ویژگیهای خودشان را داشتند و آقای خامنه ای ویژگی خودش را داشت به این معنا که اولاً ارتباط وی با بچه ها بسیار بسیار درست بود ثانیاً از همه آن مجموعه نگاه وی به مسائل مذهبی روشن تر بود؛ در مسجد ایرانشهر توصیه آقای خامنه ای به ما این بود که کتابهای شریعتی بنحوی در مسجد باشد که کسی برای دسترسی به کتابها نیاز به بلند شدن نداشته باشد یعنی همین که برمی گردد دستش برسد به کتابهای شریعتی و آن کتاب را مطالعه کند. ما که می رفتیم آنجا ایشان مقید بود که حتماً جلسه صحبت بگذاریم، در خانه خودشان مقید بود به اینکه جلسه مباحثه بگذاریم یعنی اینکه بچه ها ضمن اینکه دارند گوش می کنند و یاد می گیرند یاد هم داشته باشند حرف بزنند،یاد هم داشته باشند که طرف مقابل خودشان را قانع بکنند به اینکه ما چرا می گوییم شاه خوب نیست. دلسوزی هایی که ایشان نسبت به مسائل داشت دلسوزی های بسیار درستی بود. سیل وقتی آمد در ایرانشهر خوب آقای خامنه ای یک تبعیدی بود اما کانون توجه مردم در ایرانشهر شد. یک آدم تبعیدی در شهر غریب، کانون توجه همه مردم شده بود یعنی همه مردم متوجه بودند. شاید برای من در آن موقع یکی از نکات بسیار بسیار ارزشمند این بود که خوب آقای خامنه ای یک روحانی بود که تبعید شده بود آنجا، یکسری آرد می فرستادند وسایلی می فرستادند که ایشان باید توزیع می کرد. ایشان مار ا مقید می کرد به اینکه آقا بروید گزارش بنویسید، ثبت نام کنید، برای افراد کارت درست کنید. ما می رفتیم مثلاً یک گزارش می نوشتیم که مثلاً آقای حسن حسینی چهار تا بچه دارد خانمش هم هست خانواده آنها می شوند شش نفر، این شش نفر آدرسش کجاست؟ محلش کجاست؟ یک برگه معرفی نامه برای او فراهم می کردیم بعد یک کارت به او می دادیم.
س: یعنی در واقع یک ذهن تشکیلاتی داشتند و اهل برنامه ریزی بودند؟
منظم و اهل برنامه ریزی بودند. اصلاً اگر قرار بر این بود که ما دو تا کامیون آرد توزیع کنیم این دو تا کامیون آرد را با حساب و کتاب توزیع می کردیم، باید. برای آن سیل زده های مناطقی که بیشتر سیل گرفته بود ما کارت تهیه می کردیم آنها کارتشان را میآوردند می دادند به مسجد و سهمیه آردشان را می گرفتند. این یک نکته بسیار مهمی بود نکته مهم دیگری که حال این را من میگویم که در این مجموعه شاید با توجه به موقعیتی که ایشان الان بعنوان رهبر کشور دارد مطرح کردن این مسائل مصلحت نباشد بدلیل اینکه ممکن است جایگاه بعضی از آدمها را بشدت تضعیف کند.
به طور کلی صراحت لهجه ی ایشان بود حتی در برابر کسانی که از شهرهای مختلف به دیدن ایشان می آمدند و هم شجاعت ایشان در مقابل عوامل رژیم شاه بود. یعنی رفتن و دیدن آقای خامنه ای و مسائلی که آنجا بود برای من که آن موقع مثلاً هجده سالم بود این نوع برخورد کردن ها یک تأثیراتی روی ذهن ما گذاشت که شاید امروز وقتی ما به خودمان مراجعه می کنیم که آقا ما چرا نمی توانیم خودمان را نگه بداریم؟ چرا در یک جلسه که می نشینیم اگر کسی حرفی میزند که به نظر ما مطابق اصول نیست با صراحت می ایستیم و موضع گیری می کنیم. عواقب اینکه این آقا ممکن است بعداً برای ما مشکل درست کند را هم نگاه نمی کنیم بخشی از آن تأثیر همین برخورد است یعنی ببینید که ایشان با صراحت تمام موضع گیری می کند با صراحت تمام در این مسایل می ایستد از آن طرف هم خیلی منطقی حتی در مسایل کوچک یعنی من خودم یک وقتی آقای علی بنی مهد که از بچه های خوب مبارزه بود ایشان بعد از انقلاب مدیر کل تأمین اجتماعی استان شد بعد مدیر کل تأمین اجتماعی هرمزگان و بعد هم بازنشسته شد. ایشان از بچه هایی بود که در جریان مبارزه خیلی فعال و از شاگردان دکتر شریعتی بود ما یک دوره ای که با همدیگر رفته بودیم ایرانشهر همان دوره ای بود که سیل هم آمده بود. آنجا رفتیم یکسری اطلاعات گرفتیم و آوردیم، سر یکی از این مطالبی که ما داشتیم بحث بود خوب آقای بنی مهد نسبت به من شاید دوازده سیزده سال بزرگتر بود بحث می کردیم سر این مساله. ایشان میگفت این یارمحمدزهی است؛ من می گفتم نه یاراحمدزهی است. آقای خامنه ای که نشسته بود رو کرد به من گفت: آقا جان همینجوری گفت: آقا جان تو به چه حساب می گویی یارمحمدزهی نیست یاراحمدزهی است؟ گفتم برای اینکه این را [من] خودم نوشتم بعد رو کرد به آقای بنی مهد گفت: آقا بحث نداریم مهندس، این کار ایشان است بنده و جناب عالی باید تسلیم باشیم ایشان می گوید یاراحمدزهی پس یاراحمدزهی است یعنی اهمیت داشت این حرفها برای ما، گاهی وقتها برخی از مسایل را که نگاه می کردیم اینها مسایل تربیتی و درسی بود. یک وقتی در زمان حضرت رسول مسلمانها آمدند ماه را ببینند هوا ابری بود، ماه رمضان هم بود هر چی ایستادن ابر کنار نرفت ماه را ندیدند. پیغمبر گفت: چون معلوم نشده وضعیت چیست فردا را روزه بگیرید تا ببینیم تکلیف چه می شود. اوایل صبح دیدند یک بچه 10-12 ساله ای که چوپان گوسفندها بوده گوسفندها را هی می کند می آورد داخل مدینه. رفتند جلویش گفتند: چرا گوسفندها را آوردی؟ گفت: برای اینکه عید است. گفتند: عید نشده پیغمبر ماه را ندیده و روزه است. بچه گفت: نه عید است من خودم ماه را دیدم. سریع بردندش پیش پیغمبرگفتند که این بچه مي گويد من ماه را دیده ام. پیامبر رو کرد به این پسر و گفت: پسر جان تو کلاه داری؟ او دستش را زد به سرش و گفت: بله من کلاه دارم. پیامبر گفت: عید است بروید آماده شوید برای نماز. بعضی رو کردند به پیامبر که یا رسول ا... چه شد که گفتید عید است؟ گفت: این بچه می دانست که کلاه دارد ولی وقتی من از او سوال کردم که کلاه داری باز هم دستش را گذاشت روي سرش، یعنی همینطوری حرف نمی زند یعنی وقتی میگوید من ماه را دیدهام یعنی دیده یعنی کاملا تستش کرد در مورد ما هم معلوم بود که مسأله کوچک بود ولی نگاهش نگاه مهمی بود برای من. وقتی داشتم برخورد می کردم این برخورد آقای خامنه ای برخورد مهمی بود که ایشان گفت مهندس این کار ایشان است من و شما باید تسلیم باشیم یعنی کار و اظهار نظر باید قاعده مند باشد.
وقتی دیدن ایشان می رفتیم خوب خود بچه ها کارها را انجام می دادند و ایشان بیشتر با بچه هایی که تازه برای دیدار ایشان رفته بودند گفتگو می کردند اما هیچ تکلفی نداشتند مثلاً اگر از سر سفره ی غذا زودتر بلند می شدند و به داخل اتاق می رفتند تا چای بخورند می پرسیدند که کسی چای می خورد و اگر کسی اعلام می کرد به همان تعداد چای می ریختند و می آوردند دور هم می نشستند و چای می خوردند.
هم نشینی و زندگی با ایشان از چند جهت برای ما درس بود اول از همه خلقیات و رفتار ایشان و در مرحله ی بعد سخنرانی ها و مباحثاتی که مطرح می شد.
در همان داستان سیل یک روز خانم بلوچی آمد مسجد و مشغول صحبت با ایشان شد و در ضمن از روزگار گلایه می کرد و خودش را هم نفرین می کرد ایشان در یک لحظه چند اقدام را هم زمان انجام می داد اول به آن خانم دلداری می داد و امید به اینکه نگران نباش اوضاع خوب می شود و اینها امتحان الهی است از طرف دیگر او را متوجه نکته ی اصلی می کرد با این بیان که چرا خدا تو را لعنت کند، خدا کسی را لعنت کند که باید سیل بند می بست تا رحمت خدا مایه ی زحمت تو نشود و این سیل بند را نبست و از آن طرف از ما می خواستند که آذوقه و آرد و امکاناتی که بود به او بدهیم تا مرهمی بر گرفتاریش باشد.