ما ادعا مي‌كنيم! (نوشته استاد غلامرضا عمرانی)

 

 

ما ادعا  مي‌كنيم! 

(1)

ما امروزه ادعا مي‌كنيم كه شايد بتوان گويش سيستان را عاطفي‌ترين يا دست كم يكي از عاطفي‌ترين كلام‌هاي جهان ناميد؛ اگرچه به‌شهادت تاريخ، روزي روزگاري چنين نبوده‌است و اين موضوع را برخي از نويسندگان يادآور شده‌اند كه از آن جمله محمدبن احمد شمس‌الدین المقدسی، نويسنده‌ي دانشمند كتاب احسن التقاسيم فی معرفة الاقالیم را مي‌گويم كه فرمود:

«... سخن سگستانيان با يورش دشمنانه، با صداي بلند از سينه بيرون مي‌آيد ...».

(احسن‌التقاسيم،  48)

آن روزها ما نبوده‌ايم تا امروزه بتوانيم درباره‌ي اين اظهارنظر نظري اظهار كنيم يا صحت و سقم آن را بسنجيم و محك بزنيم و در آن باب داد سخن بدهيم.

ناگزير بايد گردن بنهيم؛ اما بلافاصله بايد از خودمان بپرسيم: «چرا»؟

از دو حال خارج نيست؛ يا اين سخن به‌كلي نادرست است؛ پس بايد ديد چرا نويسنده چنين مي‌گويد؛ يا كاملا درست است و در اين صورت بايد به ريشه‌يابي آن بپردازيم.

در جايي نگارنده به اين سخن گردن نهاده (عمراني، 1391: 52)؛ اما پاسخي نيز داده‌است كه آن را با شما درميان مي‌گذارد؛

شما در اين باره چه مي‌گوييد؟

نگارنده نوشته‌است:

«آتش به خانه‌ي گنجشكي درزنيد و از او بخواهيد تا نغمه‌خواني كند؛ تا سكوت كند؛ تا چه‌چهه بزند؛ تا به آهنگي نرم و سرشار از لطف دستان‌سرايي كند؛ تا ... .

ما همان خانه‌آتش‌گرفته‌هاييم؛ آتش مصيبت‌هاي تاب‌رباي طاقت‌سوز به خانه‌هامان اندرزده‌اند، بارها؛ و برسري مي‌گويند: نرم و آهسته سخن بگوي؛ مبادا چيني ظريف احساس بعضي ازمابهتران ترك بردارد.

شك ندارم كه «درد» بر زبان اثر مي‌نهد؛ اثري به مانايي «داغ و دروش»؛[1]داغي كه به‌كّرات در ادبيات و در غم‌نامه‌هاي شفاهي مردم اين سرزمين مي‌آيد؛ درد بي‌دَرَك شدن،[2] درد بي‌دركجايي،[3] درد پيرْگدايي،[4] درد يكّه‌مرگي، درد غريب بودن در وطن خويش. اين دردها از طفلي با اين مردم هست و هست و هست تا شب مرگ و شب گور؛ آخر انصاف را، در كجاي اين كره‌ي خاكي صاحب‌خانه را در خانه‌ي خويش راه نمي‌دهند و اگر به ضرورتي بيايد، با او قرار مي‌گذارند كه تا شب نشده، بايد خانه را به غير بگذارد و بگذرد؟ اين دردها شك ندارم كه بر زبان اثر مي‌نهد؛ اثري به مانايي «داغ و دروش»!

درباره‌ي اين سخن، بدنيست نگاهي هم به اين سند بيندازيم كه ديگرانش آورده‌اند:

«... با اين كه قرار است آن منطقه (يعني ناصرآباد يا نصيرآباد كه بعدا همين زابل امروزي مي‌شود) كرسي سيستان باشد، خودخواهانه ورود اهالي سيستان را به آن جا قدغن مي‌كنند تا آن جا كه هر سيستاني گرچه با هزار زحمت براي تأمين دارو و لوازم ديگر به آن جا اجازه‌ي ورود مي‌گيرد، بايد تا پيش از غروب آفتاب شهر را ترك كند «... ظواهر امر حكايت از احداث و توسعه‌ي شهر نصيرآباد داشت. تمام سكنه‌ي شهر جديد را اهالي قائن و خراسان تشكيل مي‌دهند اما در روستاي حسين‌آباد سيستاني‌هاي اصل سكونت دارند». ← به نقل از كاپيتان اوئن اسميت، از: جغرافياي تاريخي سيستان، ترجمه و تدوين دكتر حسن احمدي، 1378، ص 147؛

و نيز «تمامي ساكنان قلعه‌ي ناصرآباد از قاين هستند وبه هيچ سيستاني اجازه‌ي زندگي در آن قلعه داده نمي‌شود و افرادي هم كه در طول روز براي خريد به بازار ناصرآباد مي‌آيند، بايد اسلحه‌شان را تحويل بدهند و هنگام غروب كه درهاي قلعه بسته مي‌شود، از آن خارج گردند» ← ييت، چارلز ادوارد، سفرنامه‌ي خراسان و سيستان، مترجم قدرت‌الله روشني زعفرانلو، مهرداد رهبري، انتشارات يزدان، 1369، چاپ اول، ص 75؛ باز هم به نقل از (عمراني، 1391: 43)؛

اما امروز...؛ كردار و گفتار و رفتار مردم سيستان، گواهي صادق است بر آن كه ديگر در كلام آن مردم، خشونت و درشتي نيست؛ روزي، شايد بوده‌است؛ و لابد به دليلي موجه؛ امّا اينك ديگر نه؛ قطعا نه. جاي آن را پديده‌‌هاي ديگري گرفته‌؛ درد، رنج، آه.

امروزه ديگر اين نظر كاملا پذيرفته‌است كه واژه‌هاي داراي هجاي بلند و كشيده بر سنگيني، متانت، رنج و اندوه دلالت مي‌كنند. نياز به شاهد و بيّنه ندارد كه در شعر منوچهري غالب هجاها كوتاهند و از اين رو مناسب شادي، مناسب رقص، مناسب پاي‌كوبي؛ امّا شعر مسعود سعد- كه پيك غم و اندوه است- هجاهاي بلند و كشيده بسيار دارد؛ در شعر او ناله‌ها را، آه‌ها را، واي‌ها را از وراي حصار ناي مي‌توان شنيد؛ حتي درازناي زنجير را در شب‌هاي ملال وي مي‌توان ديد. همه‌ي اين وظيفه بر دوش الفاظ است؛ حقّ معنا را نديده نمي‌گيريم؛ امّا انتقال بخش عظيم اين مفاهيم- كه فرازنجيري است و مستقيما از «واژه» و معناي واژه برنمي‌آيد- از آنِ واج‌آراييِ مناسبِ شعر و مصوت‌هاي بلند آن است.

ويژگي اصلي گويش سيستان، اينك هجاهاي بلند و كشيده است؛ حتّي مصوت‌هاي كوتاه o،e ،a  غالبا با كشش صوتي همراهند و در گفتار عادي هم بدل بهo.،e. ،a.  مي‌شوند و اين جداي از واكه‌هاي كشيده و گاه بيش از حد متعارف كشيده‌ي o:،e: ،a:  است؛ گويي پيشاپيشِ تابوتي دركارِ خواندنِ رثايي درازآهنگ و پايان‌ناپذيريم. شعرشان نيز همين است؛ و اينك بر اين پاي مي‌افشرم، از سر جدّ، كه شعر مردم سيستان را از غير آن، به همين سادگي مي‌توان بازشناخت. مي‌شود شعر را بوييد؛ شگفت نيست؛ واژه‌ها بو دارند؛ رنگ دارند؛ طعم دارند؛ واژه‌واژه‌ي شعر را مي‌شود بوييد؛ اگر بوييديد و اگر بوي سوگ از آن برخاست، شك نكنيد؛ يقينا از آنِ همين مردم است و چرا كه نه؟ حتي از آن‌ها كه در عروسي مي‌خوانند، غالبا بوي عزا مي‌آيد، بوي ماتم، بوي سوك.

از آنان كه شاهد عروسي‌ها بوده‌اند، بپرسيد؛ كه مي‌تواند شعرِ بلندِ رثاگونه‌ي «دل به مهرِ حيدر ...» را- كه همراهان عروس و داماد جوان، باهم مي‌خوانند- بشنود و بي‌اختيار نگريد؟ كوتاهي گام‌ها در آن مراسم، حركت كند همراهان، وقار و بي‌خوديِ سكرآورِ جمعيت، همه و همه دست به هم مي‌دهند و اشك را بي‌محابا بر گونه مي‌لغزانند.

اين عروسي‌شان؛ امّا مرگ؛ مرگ وقتي درِ خانه‌اي زانو مي‌زند، گويي نيامده‌است كه برود؛ گويي مهمان هميشگي است؛ و گويي اين مردم را گفت حافظ آن جا كه گفت:

چه شكر گويمت اي خيل غم، عفاك‌الله     كه روز بي‌كسي آخر نمي‌روي ز سرم

غم و تنها غم، ياور روز بي‌كسي اين مردم است.

جنايت‌ها، خيانت‌ها، دنائت‌ها و شغادكرداري‌ها كه «عموي مهربان، تاريخ» در اين سرزمين به ياد دارد، همه در «زبان» اين مردم مشهود است؛ مي‌توان ديد؛ امّا بايد چشم شد؛ گوش تااندازه‌اي نامحرم است».[5]

نگارنده، ديروز اين سخنان را گفته‌است و امروز بر آن مي‌افزايد:

كدام آهن‌دل را سراغ داريد كه بر مرگ عزيزترينش موي نكند و مويه نكند؟

از پگاه تاريخ بشر تا شامگاه اشك‌آلود امروز عزيزترينِ اين مردم دو همزاد بشكوه ارجمند فرّه‌اومند مقدس «هيرمند» و «هامون» بوده‌اند و هستند. اگر اين مردم بي‌پناه امروز در مرگ اين دو عزيز گران‌مايه ضجه بزنند و مويه كنند و فرياد بكشند، آيا بايد اين سوگواري را نشانه‌ي خشونت زبان پرورده شان و درنتيجه نشانه‌ي خشونت خوي آزرده‌شان دانست؟

انصاف را «در كجا اين ظلم با انسان كنند»؟

 

منابع:

 

احمدي، دكتر حسن، جغرافياي تاريخي سيستان، ناشر مؤلف، 1378.

عمراني، غلامرضا، گويش سيستان، جلد نخست، ويراست دوم، تهران، نشر دريافت، 1391.

ييت، چارلز ادوارد، سفرنامه‌ي خراسان و سيستان، مترجم قدرت‌الله روشني زعفرانلو، مهرداد رهبري، انتشارات يزدان، 1369.

 

 



[1]- «داغ و دروش» نوعي داغ باشد كه با درفش (= دروش) تفته بر تن مجرمان مي‌نهادند و چنان كه پيداست در اين خطه سخت رواج داشته است؛ داغِ درفش، داغِ درفشي، داغ دروش، داغ و درفش، داغ و دروش. سوزني گويد:

به موسمي كه ستوران دروش‌داغ كنند     ستوروار بر اعدا نهاد داغ دروش؛

به نقل از دهخدا؛ و نيز ← فرنبغ‌دادگي، بندهش، گزارنده بهار، صص 120و 192.

[2]- «بي‌درك شدن» به معناي امروزين گم‌وگور شدن است؛ چندان كه ردّ و نشاني از شخص به‌دست نيايد براي ابد.

[3]- «بي‌دركجايي» در فرهنگ مردم اين خطه بي‌پناه بودن و بي سرپناه بودن است و بسي دردناك‌تر از آوارگي است و خانه‌به‌دوشي.

[4]- «پيرگدايي» غم سنگيني است پير ازكارافتاده‌ي بي پشت و پناه را كه از حاصل دسترنج خويش نيز نتواند روز را به شب آرد كه نه توش و توان كار، ديگر در او باقي است و نه اسباب عيش مهيا؛ زابل را از ديرباز تاكنون «شهر پيرگدا» مي‌ناميده‌اند؛ شهر مردمي كه تا جان در تن داشته‌اند، مي‌دويده‌اند تا بر قهر طبيعت غلبه كنند و آن گاه كه بختك پيري بر سينه‌شان مي‌افتاده، تهي‌دستي امانشان را مي‌بريده است؛ چرخه‌ي دايمي زندگي اين مردم!

[5]- مولوي: آينه‌ام؛ آينه‌ام؛ مرد مقالات نه‌ام  ديده شود حال من ار چشم شود گوش شما