
آري؛ ادبيات سيستان بياغراق، هزاران حرف و حديث ناگفته دارد كه با ما درميان بگذارد؛ از سنخ همان حرفها كه نسلاندرنسل بدانها نيازمنديم و از خدا دولت آن را به دعا ميخواهيم؛ تنها به يك شرط كه با آن آشنا شويم؛ همگام و همراز شويم و بدان دل بدهيم؛ همچنان كه مادربزرگهايمان دل دادهبودند و آن گاه كه افسانه را برايمان به سلك عبارات ميكشيدند، گويي خود در صحنه حيّ و حاضر بودهاند يا به دست خود عرق از پيشاني «بزك جنگليشا» ميستردهاند و او را به ادامهي نبرد با گرگ بلا- كه بلاي جان جنگل سبز، يعني متن زندگي بود- تشويق و تحسين ميكردهاند؛ مادربزرگهايمان گرگها را از نزديك ديدهبودند؛ در هيئت خان و كدخدا و دزد و بزن بهادر و چماقبهدست و ...؛ و از اين رو بود كه با تمام وجود در ميان معركه ميآمدند و ما را نيز با خود ميبردند تا ژرفاي داستان؛ تا دوردست زمان و تا انتهاي ناكجاآبادي كه در آن نه از شلاق خبري بود و نه از جنگ و نه از غارت و نه از تبعيض؛ و درست همين ويژگيها بود كه اين آسوكهها را در دلهايمان شيرين ميساخت تا آنها را با خود يدك بكشيم و به امروزيان برسانيم و بسپاريم كه از آنها نيك محافظت كنند كه گنجهاي ما اينانند.
كتاب حاضر جلد دوم از زيرمجموعهي «آسوكه»، از ادبيات منثور سيستان است و اميد كه خواندنش، به فرمودهي حافظ، چونان هنرهاي ديگرِ خوانندهي اين كتاب «موجب حرمان نشود»؛ اما آنچه از اين پس درباب اين كتاب ميخوانيد، خارخاريست كه به خاطر خطور ميكند و ناگزير بايد جايي سر باز كند. در اين گفتن نيز نه در حال حاضر قصد تحليل عيني و ذهني و لاهوتي و ناسوتي محتواي آسوكهها در ميان است و نه بيرون كشيدن پيام و درونمايهاي كه آسوكهپرداز و آسوكهسرا يا واضع و جاعل اصلي براي نفي و اثبات يا ردّ و قبول مفهومي در چين و شكنها و نوردها و پيچيدگيهاي داستان تعبيه كرده و نه انتظار ميرود كه خواننده و بيشتر، شنونده به آن بنمايه دست يابد.
فعلا داستان از اين قرار نيست؛ اگرچه وقوع آن نيز دور نيست و بايد روزي، جايي، كسي به آن مبادرت كند. خواه آن كس نگارندهي اين خطوط و سطور باشد؛ خواه خوانندهاي «از دارِ ملك آشنايي»؛ خواه روندهاي كه «از كنار مجلس گذر» كند «و دور آخر در او اثر» نمايد يا ناقدي كه كمر همت بدين كار بسته باشد يا نه، كسي كه اساسا كارد بر كمر بستهباشد.
آنچه در اين جلد نيز ميخوانيم، ادامه و دنبالهي همان عوالم است كه در جلد پيشين- ادبيات سيستان، بخش نثر، ادبيات داستاني، آسوكه- شاهد آن بوديم؛ تلخ يا شيرين، خوشْگوار يا ناگوار و ساده و پيشپاافتاده يا درشتناك و پيچيده؛ آن چه هست، اين كه بسياري از اين محتواها را نه ميشود با ترازوي منطق و عقل و علم سنجيد؛ نه با معيارهاي عوالم سُكر و جذبه؛ نه با ابزار بازار شطح و طامات و نه به كمك رمزينههايي كه قراردادي و جهانياند و همگان بر آن اتفاق نظر دارند؛ در عين آن كه براي آن سنجشها نيز مانعي دركار نيست؛ سهل است؛ آزموني نيز در اين وادي بهشمار خواهدآمد؛ اما «طمع شعله» نميتوان و نميبايد هم بست.
اين سخنان درددلهاي مردمي ساده است كه چون بارها و بارها به چشم خويش ديدهاند كه «فتنه ميبارد از اين سقف مقرنس»، برخاستهاند «تا به ميخانه پناه از همه آفات» برند و ميخانهي اينان همين كومه و كلبه و «كوله» و اتاقك است كه از جنس سخن برآوردهاند درخورد قد و بالاي خويش، تا بر سر راه تاريخ بنشينند و «ره بپرسند مگر پي به مهمات برند»؛ همين مايه!
آفريدگاران آسوكهها نيز همين مردم معمولياند؛ منتها با تجربههايي كموبيش فراتر از همگنان؛ بيشتر از همسايگان و خويشاوندان؛ درمثل اين يكي قصد دارد پسر نوجوانش را- كه پس از شويِ در غربت مرده دارد، به باور او، به كجراهه كشيده ميشود- به زباني كه فكر ميكند كارسازتر است، نصيحت كند و به صراطي- كه ميانديشد مستقيم است- بياورد؛ آن ديگري ميخواهد از زبان سگي و گربهاي، به همسايهي ناتراشيدهاش بفهماند كه رفتارهاي آنچنانياش از خرد جمعي بهدور است. چرا زبان سگ و گربه را برگزيده؟ از آن رو كه ميداند نصيحت مستقيم، پرده را از ميان برخواهدداشت و همسايهي بيپروا را بيپرواتر خواهد كرد؛
سومي از رفتار همسرش گلهمند است؛ چهارمي بر آن است كه سرپوشي بر رفتار ناخوشايند خويش بگذارد و آن را به مدد داستاني خودساخته توجيه كند و پنجمين و ششمين و هزار و يكمين نيز ...؛
اين آخري هم، اين خوشخيالتر از ديگران هم، قصد دارد در لباس طنز و كنايه از عاملان ستمِ خان و سردار و كدخدا و دهخدا شكوه كند و سخنش را به گوش اين و آن برساند؛ آخر مدتي است كنههايي مفتخوار و خونآشام، زير چتر مندرآوردي حمايتِ بيدريغ و بيقيد و شرط «خان» يا- تفاوتي نميكند- «خانِ خانان»، هر روز گوشش را بهبهانهاي ميبرند و مالش را به ترفندي ميبرند. تا آستانهي درِ دولتسراي خان راهي نيست؛
دورخيز ميكند كه برود و «به عرض مبارك ملوكانه» برساند؛ اما دربانان و دورباش- كورباشگويانِ آن جا نيز همينانند يا از جنس همينانند؛ از جنس هميشگي «اين گروهِ انبوهِ ندانستن و توانستن» كه قرنهاست بر عادت موروث و طريق مألوف، به فرمان و تأييد خان خانان و به پشتْگرمي چماق و سرب داغ و كُند و زنجير دوستاق، زن و فرزند و ملك و كومه و باغ و خر و خرمنِ مشتي پشتخميده و رنجرسيده را خوان يغماي خويش كردهاند و از آن سو جمجمهي چاروايي را در زر گرفته و برآوردهاند و به نيرويي بركشيده از هول و هراس مردم سليم سادهي زمانه، از آن، بتي درخور تصديق و تقديس برساختهاند و بيني همگنان را بر درگاهش به خاك سودهاند و سير و پر و برخوردار از اين ذخيرهي گرانمقدارِ ناآگاهي، خر خويش بهشادكامي راندهاند و ميرانند. بيچاره اين ستمرسيده كه هيچ راهي و راهنمونيش «به پاي عَلَم داد» هم نيست؛ «بر درِ اربابِ بيمروت دنيا» آن قدر گوهر عمر تلف ميكند تا بوی تاج کاغذیاش «فضای آن قلمرو بی آفتاب را» ميآلايد؛ بوي «كلاه كاغذي»هاي ديگر را هم ميشنود؛ ناگزير دم فروميبندد و دل از «داد» برميدارد؛ «كاغذين جامه به خوناب» ميشويد؛ و درد خويش را در قالبي از اين دست فرياد ميكند تا اين بار به جاي يك گوش بي خاصيت خان- كه متكي به چماق همان دربانان است و معلوم نيست تا كي- به گوشهاي بسيار كسان برساند و عقدهاي بگشايد و چه بسا كه زمينه را براي شورشي همگاني فراهم آرد. اگر امروز نشد، صبر خدا بسيار است؛ به نوه و نبيرهاش وصال آن قيام دست خواهد داد تا باز «با هزاران آستينچركين ديگر» از جان و جگر فرياد «اين مباد؛ آن باد» بركشند و آبي به آسيابي موهوم بريزند در همان چرخهي ابديِ امروز «ما بكاريم» تا فردا «ديگران بخورند»؛ و شگفت آن كه- «مسلمانان، مسلمانان، خدا را»- دستگاه «خان»سازي روز و روزگار نيز همچنان در كار ساختن «خان»هايي ديگر است؛ چه تفاوت كه چماقْپناه باشد يا برنوپناه يا كلاشْپناه و ... و باز اين آسوكهها و از قبيل اين آسوكهها همچنان بهكار ميآيند؛ گرچه امكان دارد پهلوانشان اين بار جامهي «رادمان پسر ماهك» بپوشد يا شولاي «نسيم عيار» و «رابينهود» يا تنپوش «زاپاتا» و «چهگوارا» يا ردا و نقاب «زورو» و «مرد عنكبوتي» و ... چه ميدانيم؛ شايد هم اين بار شاخهاي «بزك جنگليشا» بر سر بنهد يا «دُنكيشوت»وار سوار بر «رسينانت» بتازد و بتازاند؛ هرچه باشد و هرجا باشد، بنمايه همان است؛ پيكار مداوم ميان «دستنشاندهي جاخوشكردهي خدا» و «خليفگكان خدا بر روي زمين خدا»! همان داستان كه چرخ از آن «هزاران هزار دارد ياد»؛ با اين همه برويم كه «هنر در رفتن است نه در رسيدن».
علی فیروزکوهی خرداد 1394
